دامغانيها مانند
سمنانيها به شهر خود مغروراند، بيآنكه
به آب و تاب، چيزي را دراين باب بگويند
. شهرستان را سرشار از خاطرهها و
زيباييها و نشانههايي ميدانند كه
گويي تنها در دامغان توان يافت.
موضوع اما براي كساني كه شهرهاي قديمي
ايران را ميشناسند و به شهرهاي به
اصطلاح مياني ايران (كه نه بسيار بزرگ و
نه همين اندازه بيقوارهاند و نه چندان
كوچك و دورمانده از پديدههاي چشمگير
قرن بيستمي) سفر كردهاند ،شكلي دگر
دارد. دامغان شهر قديمي و مشهوري است كه
آن را مديون تاريخ پرنشيب وفرازش و نه
چندان متكي بر ساختمانهاي قديمي
پرشماري كه بتوانند فضاي معمارياي قوي
و غني به دست دهند . اينجا اولين
پرسشي كه به ميان ميآيد اين است كه
شهرنشينان به كدام پديدهها و نهادها مي
توانند بباليد و به چگونه آثاري دل
توانند بست كه اگر عنوان كنند جايي براي
گفت و گو نميماند؟
هركس از ظن خود به شهري كه ميزيد عشق
ميورزد و يافتن فصل مشتركي براي همگان
در اين مقوله بس دشوار است اگرآنچه ما
پيشنهاد ميكنيم مورد توجه قرار گيرد (و
دست كم در اين نوشتار كه سير و سياحتي
است تنها به هزينه كاغذ و قلم )و معياري
باشد، براي پيوند دادن انديشههاي ما به
يكديگر اينگونه خلاصه ميشود: طبيعت
آنگاه كه به درون شهر آورده ميشود و با
فضاي خاصي كه ذات شهر دانسته ميشود
درميآميزد .
طبيعت در شهر دامغان راه دارد و همه جا
در طول كوچهها و گذرهاي به ظاهر بينظم
شهر حضور دارد در ميان بيشتر كوچهها
هنوز جوي آب به هواي شهر طراوت ميبخشد
و گياهان نيز چه از لب ديوار باغچهها و
حياطها سر بيرون آوردند و چه در اين
سوي يا آن سوي جوي آب، رنگ خود را مي
نمايانند و بوي خود را به مشام
ميرسانند. هم خيابان و ميدانهاي قديمي
و هم بولواري كه سر به آسيابهاي كهن
شهر ميكشد، مشجرند. سطح شهر زميني كه
ما همگان است، در انتها به افقهايي
رنگارنگ ختم ميشود نمايانگر سلطه محيط
طبيعي بر نيمرخهاي شهر.
در هر لحظه از طول روز به هر فصلي كه
بخواهي به ويژه آنگاه كه پشت به
كويرداري افق را به سه رنگ متفاوت
ميبيني، اما ساعتي بعد همين رنگها ذكر
ميشوند و نميگذارند كه ازديدن رنگ و
حالي هميشگي خسته شوي و باد دشمن ديرپاي
دامغانيها به اين گردش رنگ ها كمك مي
كند .
رنگ بر گرفته شده در دامغان هنوز رنگ
غالب است چه از دور به منارهاي موقر دست
كم يك هزار ساله شهرم نگرم و چه از
نزديك ديوار پشت خانهها و كف حياط
خانهها و صحن مسجدها و پوشش گنبئي شكل
بناهاي قيمي شهر را مي نگريم و طبيعت از
راه مواد و مصالح ساختماني همه جا حضور
دارد آنجا كه خيابان منوچهري به ميدان
كهن شهر ميرسد و در اطراف دهانه ورودي
بازار ميوه را مينماياند و آنجا كه سر
ديگر بازار ميخواهد خودي بنماياند و
خطوط بندي بامش را گواهي بر اصالت
مقبرههاي امام زاده جعفر و چهل دختران
و كاروانسرايي كه هنوز به همت نظامياني
كه پاسگاهش كردهاند و از جنگ سودجويان
حرفه اي شهر رهانيدهاند بر پا مانده
است و به رخ ما بكشد و اينجا هر لحظه
بخواهيم ميتوانيم به نهر آب و به
درختاني كه يادآور تخت حوض كهن شهراند
نگاه كنيم بيآنكه به تلاشي كه براي نو
ساختن شهر ميشود كم بها دهيم .
طبيعت درون شهر دامغان
حضوري پيوسته دارد و اين امر بر خلق و
خوي مردم شهر اثر گذاشته است. قامت
استوار دامغانيان را در پهنه گذرهاي شهر
و رفتار راسخ آنان را هر آنجا كه گرد
آيند تا محفلي گرم برپا دارند ، مي توان
يافت.
دامغانيها به خاطر آميزش داشتن و يگانه
بودن شهرشان با طبيعت به شهرشان به صورت
خانهشان مينگرند، دوستش دارند حتي
آنجا كه نارساييها و كاستيهايش را
برميشمرند. تجربههايي كه از بازديد
شهرهاي گوناگون مدرن جهان هم به دست
آوردهايم و از راه فيلمها و كتاب ها و
تصويرها و نوشتارها تجربه كرده ايم ما
را بر مي انگيزانند كه اين پرسش را به
ميان آوريم . چرا دامغان با محيط طبيعي
و عناصر شكل دهنده به آن درآميخته و چرا
در پهنه شهر دامغان مي توانيم با آن هم
صفا و محبت مردمان روبهرو شويم؟ دراين
مهم كدام عامل موثر بوده؟ طبيعت كه از
راه نفوذ و قدرت روزمرهاش مردم را
واداشته تا گواهياش به دارند و عزت و
حرمتاش را قدر نهند يا مردم كه بر پايه
خلق و خوي و ادب محيطيشان طبيعن را
عنصر اصلي و اساسي براي استمرار شيوه
زندگي درست دانستاند و نگذاشتهاند كه
عوامل و آثار و نمادهاي آن از محيط
شهريشان به كنار روند و به دست فراموشي
سپرده شوند؟ و يا اينكه اين هر دو با هم
در پيوندي متقابل سازنده چنان شهريان
كه آمد؟
آنگاه كه از شهر دامغان سخني به ميان
ميآوريم در آميختگي اش با طبيعت
ناخواسته حتي به بخش قديمي اين شهر
ميانديشيم و منظرههايي در ذهن ما زنده
ميشوند كم يا بيش منطبق با فضاي
داستانهايي كه در بيشتر شهرهاي قديمي
ما يافته و ساخته شده و در گرمابهها و
در خانهها و در ساعات خلوت دكانها و
روي سكوهاي پهن چهارطاق مسجد جامع و در
مدرسه مطلبخان بازگو شدهاند، فضايي به
دور از خشونت ساختمانهايي كه تابع
تيرآهناند و روي خود را با پوششي از
سنگهاي نازك و صيقلي گرفتهاند.
پنجرهها و درهايشان از آهن ساخته شده
و تماميشان در طول كوچهها و
خيابانهاي صاف به خط شدهاند. درست به
همان شكلي كه معمول سربازخانهها است
،جايي كه نظاميها بزرگتر و بالاتر فقط
هنگامي موفقاند كه زيردستان خود را
يكسان ببينند جايي كه تشخص آزار ميدهد
و حضو اگر يكنواخت نباشد و صامت پذيرفته
نميشود دامغان امروز كه با آنچه تا
حدود سي سال پيش بود تفاوتهايي چشمگير
پيدا كرده دست كم سه گونه منظر يا حال و
هواي متفاوت به ما عرضه ميكند. در قسمت
قديمي شهر يعني از محله خود يا شاه محله
و بازار و جز اينها ميتوانيم از طبيعت
سخن بگوييم كه با خشت و آجر و سنگ و چوب
در آميخته و ناظر بر تركيب ساختمانها
با يكديگر است. آنگاه كه در اين قسمت
قديمي شهر راه ميروي سواي عناصر زنده
طبيعت كه همراهيات ميكنند خودت نيز به
رفتار و حركتي طبيعي فراخوانده ميشوي،
حركتي كه همراه با آرامش است و نمايانگر
نرمش . در كوچه و پس كوچهها و گذرهاي
اين قسمت شهر بچههايي كه ميدوند سرپيچ
وار به حركتههاي تند نميشوند و آن
بزرگترهاي كه گفتگوكنان راه ميروند
آنچه را خواهند ديد پيش از رسيدن به آن
احساس ميكنند زيرا حركت ديوارها و
استمرار جوي و سبزه و درختهايي كه با
فاصلههايي مرموز در طول راه قرار دارند
فضاي شهر را به سبك سربازخانهها و
همانند راهروهاي بيمارستانها خشك و خشن
برش ندادهاند. شايد جالب باشد اگر به
اين نكته كوچك بنگريم كه انسان آزادهاي
كه بخواهد حتي در زمين به ظاهر صاف كوير
از نقطهاي به نقطهاي ديگر برود راستاي
اصلي حركت خود را نگه ميدارد اما از آن
تبعيت مطلق نميكند . درطول راهي كه
برميگزيند به كوه و سبزياي كه در دو
سمت دارد آباديهايي كه تواند ديد روي
ميكند و به پستي و بلنديهايي به ظاهر
بيارزش زمين نظر دارد و ضمن اينها نمي
خواهد پيكره خود را روي خطي صاف و صرفا
منطقي حساب شده حركت دهند و اين نكته را
كوچهها و گذرهاي شهر مينمايانند .
گونه ديگري از فضاي دامغان زاده محبتي
است كه سازندگان نوپرداز شهر به نهادهاي
موجود زنده در بخش قديم داشتهاند .
آنجا كه بولوار بزرگ و مفرح شهر را با
درختها و نهر هميشه شاداب و به پهنايي
مناسب براي همگان ساختهاند و طريقه
اشرف بناها و معبرها به ديدگاهي سرسبز
معطوف و مشروط كردهاند .
گونه سوم فضاي شهر (كه همان بخشهاي به
اصطلاح ناسنجيده محلههاي نوسازاند) ما
را به ياد همان سربازخانههايي كه گفتيم
مياندازد . جايي كه ساكناناش فقير
پنداشته و دانسته شدهاند و خواسته شده
كه به كمترين راضي شوند در اين بخش
نوساز از هر خصيصهاي ميتوان شنيد جز
آنچه دامغاني اصيل است و به هرجايي
ميتوان انديشيد جز آنچه روح و جسم اين
شهر كهن .
خلاصه اينكه، هنوز پيش از آنكه از
دامغان گسترش يافته بيرون روي تا به شهر
تهران بزرگ بيايي و با شگفتيها و پيچو
تابها و خشونتهايي كه درفضاي پهناور
اين شهر نهفته است آشنا شوي، قسمت بزرگي
از آن را ميتوان تجربه كني. آنجا كه
خانههاي رديف شده مردم به خط واداشته
شده را سرپناه ميدهند آنجا كه فقر
معماري خصيصهاي از خصايص زندگي مدرن
دانسته ميشود و آنجا كه فقيرانه
انديشيدن به شهر و تدبير فقيرانه در شكل
دادن به ساختمانهاي شهر (كه كوتاهي و
غفلتي بزرگ به بعد تاريخ است ) به حساب
ارزان بودن آنچه بايد ساخت گذاشته
ميشود. آنجا كه سازندگان شهري بسيار
بزرگ و به همين اندازه در سطح جهاني مهم
نمي خواهند به پي آوردهاي سهمناك
فقيرانه انديشيدن به شهر بنگرند و به
آساني مصالح ساختماني كمياب در كشوري
پرنفوس و زمين كمياب در كشوري كويري و
خشك را به ادعاي ارزان سازي مصلوب
ميكنند .
و خلاصه اينكه شهر دامغان كهن ما، با
همه عشق و صفايي كه در دل بر خود ذخيره
دارد و به دوستداران خود عرضه مي كند
نقطهاي است از جهان پرآشوبي كه در آن
زندگي مي كنيم و نطفههايي ميپرورد كه
فردايش را به مخاطره ميكشاندند پشت به
تاريكخانهي كهن خود خانهاي ميسازد به
همان شيوه كه پشت بازار تخريب شده سمنان
و كنار خيابانهاي بيجهت احداث شده
قائن و گناباد ساخته ميشود و در دو سمت
خود (در فضاهاي خاطرهانگيز دروازههاي
شرق و غرب شهر) محلههايي را پي مينهد
كه نه دامغان و نه تهران نه خرم آباد و
نه شاهرود را مينمايانند .