| |
|
:: قلعه تاریخی گردکوه و فعالیت
اسماعیلیان در دامغان |
|
|
|
|
قبل از اينکه قلعه گردکوه
به تصرف رئيس مظفر مستوفي در آيد، توجه
حسن صباح را به خود جلب کرده بود به طوري
که در زبده التواريخ کاشاني آمده است که
او قصد دشت گردکوه را در مرحله اول مرکز
فرماندهي و حکومت خود قرار دهد:
پس از مراجعت حسن صباح از مصر و تعقيب
ابومسلم رازي به تحريک نظام الملک به ساري
آمد و خواست که راه دماوند به گردکوه رود،
استرش در راه سستي کرد و خشک بماند، آن شب
از راه بگشتند و به ديهي مقام کردند
بامداد به راه قاضي بشم به دماوند
رسيدند.[1]
ظاهراً در بين راه کساني که همراه حسن
صباح بودند او را از تصرف گردکوه منصرف
کردند و يا اين که خود تصميم مي گيرد به
جاي رفتن به گردکوه، از آن راه برگردد و
الموت را مرکز فرماندهي خود قرار دهد.
در منطقه قومس و دامغان، رئيس مظفر مستوفي
در ترويج عقايد اسماعيلي و استحکام قدرت
اين مذهب نقش بسيار مهمي بر عهده داشت، او
که ابتدا جزء يکي از صاحب منصبان و
نزديکان سلاطين سلجوقي بود، در زمان سلطان
ملکشاه در مقام صاحب خراج شاه در اصفهان
اقامت داشت. بعد از مرگ سلطان و درگيري
ميان پسرانش (برکيارق و محمد) بر سر تصاحب
تاج و تخت، رئيس مظفر موقعيتش را از لحاظ
مادي در خطر ديد. او در همين دوران از سوي
عبدالملک عطاش، دعوت باطنيه را پذيرفته
بود و براي حفظ جان خود و اموالش از شر
خاص و عام و تثبيت موقعيتش مجبور به
مهاجرت از اصفهان به سوي دامغان شد و به
سبب مکنتي که داشت، اسباب و املاکي را در
قومس، مازندران، عراق و خراسان خريد و در
آن جا سکونت گزيد. رئيس مظفر در اين دوران
حاکم دامغان بود. او از اميرداد حبشي بن
التونتاق که مقامي والا در حکومت برکيارق
داشت تقاضا کرد تا گردکوه را از سلطان
درخواست نمايد. در اين زمان، گردکوه تحت
تصرف سلطان قرار داشت و او نيز آن را به
خادمي «خردک» نام واگذار کرده بود. بعد از
درخواست اميرداد از برکيارق، سلطان دستور
واگذاري آن را به منشي خود داد و خردک
خادم نيز به علت تعلل در واگذاري گردکوه
به اميرداد به دست برکيارق کشته شد.
اميرداد نيز در 489ه به پايه قلعه رسيد و
مدت يک هفته با نواب خردک خادم، کوتوال
قلعه، مذاکره کرد ولي نتيجه اي نگرفت؛ پس،
به همراه لشکري به محاصره قلعه پرداخت.
کوتوال قلعه از مرگ خردک خادم اطلاع يافت،
هم چنين آذوقه قلعه نيز به اتمام رسيد و
او با اميرداد صلح کرد و قلعه را به وي
واگذار نمود. رئيس مظفر نيز به جانشيني
اميرداد حبشي به گردکوه رفت و در استحکام
و ساختن عمارات آن جا پول بسياري خرج کرد
و جمله خزاين خويش را نيز به آن مکان
انتقال داد و از هيچ کوششي در راه تقويت و
قدرت مندي مذهب اسماعيلي در ميان سلاجقه
باز نايستاد.[2]
در اين هنگام، اسماعيليان در منطقه قومس و
گردکوه به اندازه اي از قدرت رسيده بودند
که در مجادلات سياسي و جنگ هايي که بين
امرا اتفاق مي افتاد به نفع حاميانشان
وارد جنگ مي شدند به نحوي که با لشکري پنج
هزار نفري به پشتيباني اميرداد حبشي و
برکيارق که با سلطان سنجر در جنگ بودند،
برخاستند، سلطان سنجر برادر ناتني برکيارق
بود و به پشتيباني از برادرش، محمد تپر،
با آنان وارد نبرد گرديد، اما اين دخالت
مؤثر نيفتاد و اميرداد حبشي کشته شد و
رئيس مظفر اموال او را در گردکوه آورد و
آن را ضبط نمود و دژ را هم چنان در تصرف
خويش نگهداشت و اندکي بعد نيز اعلان کرد
که بر مذهب اسماعيليان است و گردکوه را به
نزاريان داد. او چهل سال براي حسن صباح به
دعوت کيش اسماعيلي همت گماشت و در پناه
وجود رئيس مظفر کار حسن صباح و دعوت او
بالا گرفت.
حسن صباح مراکز نظامي و ديني نيرومندي در
قلعه ها ايجاد کرد و مذهب اسماعيلي را که
با مخالفت بسيار شديد از سوي سلطان محمود
غزنوي و جانشينان او و طغرل بيک سلجوقي و
اخلاف وي مواجه بود از زوال و خطر نيستي
نجات داد و وسيله ادامه و بقاء آن را ممکن
ساخت. [3]
در اين دوران، اسماعيليان توانستند قدرت
خود را گسترش دهند به گونه اي که کار آنان
بالا گرفت و قلعه هاي حصين در خراسان،
قومس، عراق، شام و ديلم به دست آوردند.
خوف ايشان در دل مردم افتاد و بسياري از
اکابر در باطن به مذهب اسماعيليه در
آمدند. گزارش منابع حاکي از آن است که با
تضعيف حکومت سلجوقي، قدرت اسماعيليه رو به
افزايش نهاد و در عمل امور دامغان و
گردکوه به دست اين فرقه افتاد، حتي از
کالاهاي تجاري و محصولات کشاورزي نيز
ماليات مي گرفتند و به آنان اجازه داده شد
تا از مسافران مبلغي به عنوان باج دريافت
نمايند. «از خوارج املاک که در ناحيه قومس
بديشان منصوب بود سه هزار دينار او را
فرمود و در پاي گردکوه بر سبيل بدرقه و
باج ايشان را معين کرد تا اندک باجي از
ابناءالسبيل مي گرفتند».[4]
در زمان سلطان سنجر در سال 528ه گردکوه از
سوي يکي از امراي او به نام امير ارغش،
محاصره شد، ولي با وجود موفقيت هاي زيادي
که در محاصره به دست آورد و حتي زماني که
خواربار و ذخاير قلعه به اتمام رسيد و
اهالي مي خواستند تسليم شوند و از مقاومت
در مقابل سپاهيان ارغش نااميد شده بودند،
با فرستادن هدايا و مبلغي به عنوان باج از
واگذاري قلعه به امير ارغش خودداري
نمودند.[5] در اواخر حکومت سنجر و دوراني
که سلجوقيان کاملاً تضعيف شده بودند
فعاليت هاي اسماعيليان افزايش يافت. بنا
به تصريح ابن اسفنديار اين فرقه با قدرت
نهايي عجيبي سراسر کشور ايران به خصوص
نواحي مرکزي ري و قومس را تحت سلطه و
اقتدار خويش داشتند و حتي بعضي از حکام
ولايات از جمله قومس در گروه پيروان اين
فرقه شمرده مي شدند. در سال 537ه گردکوه و
قلعه هاي ديگر مهم قومس، از جمله مهره بن
(مهرنگار)
و منصور کوه که در حوالي شهر دامغان قرار
داشتند در محاصره يکي از حکام باوندي به
نام اسپهبد رستم بن علاءالدوله، معروف به
«شاه غازي»، قرار مي گيرد. دليل عمده آن
قتل فرزند شاه غازي، به نام گرده باز، از
سوي ملاحده است اين شخص که نزد سلطان سنجر
بود در سرخس از جانب دو تن از ملاحده به
وسيله ضربات کارد به قتل مي رسد که اين
امر موجب مي شود شاه غازي تا آخر عمر، کمر
به دشمني اسماعيليان بر بندد. او در رأس
لشکري روي به خراسان نهاد و توانست
قلعه هاي عمده قومس را مدت هشت ماه محاصره
کند و قلعه مهره بن و منصور کوه و همچنين
تمام ولايت بسطام و دامغان را به تصرف خود
در آورد.[6]
از اين زمان به بعد در دامغان و نواحي
اطراف آن فعاليت هاي فرقه اسماعيليه و جنگ
و ستيز آنان با فرمانروايان آل باوند،
سبب آشفتگي اوضاع و پريشاني خاطر مردم
گرديد؛ به طوري که اسپهبد رستم بن
علاءالدوله فردي به نام سابق را از طرف
خود به فرمانروايي سمنان و دامغان و
بسطام و بيارجمند برگزيد. سابق، کار فرقه
اسماعيليه را به جايي رساند که جرأت
نداشتند از گردکوه دامغان پا بيرون نهند.
در سال 606ه سلطان محمد خوارزمشاه، سلسله
باونديه را منقرض و در نتيجه قومس جزء
متصرفات او در آمد. در سال 616ه پس از
حمله مغولان به ايران، سلطان محمد
خوارزمشاه پا به فرار گذاشت و به طرف ري
عقب نشست، اما سبتاي سردار مغول به تعقيب
سلطان پرداخت. سبتاي به دامغان رسيد،
عده اي از بزرگان اين شهر از بيم جان به
اسماعيليان در گردکوه پناه بردند و بقيه
که حاضر به تسليم نشدند شب هنگام بين آنان
و سپاهيان مغول بر در حصار شهر، درگيري
پيش آمد و عده اي از دو طرف کشته شدند.
ظاهراً در حدود سال 618ه اسماعيليان از
هرج و مرج و اغتشاشي که از حمله مغول به
وجود آمده بود شهر دامغان و نواحي اطراف
آن را به تصرف خود در مي آورند.[7]
قدرت اسماعيليان به حدي رسيد که يکي از
پسران سلطان محمد خوارزمشاه، رکن الدين
غور سالجي (کوچک ترين فرزند سلطان)، به
گردکوه پناه آورد به همين سبب، مغولان،
قلعه را شش ماه تحت محاصره خود قرار دادند
و سرانجام سلطان را بر فراز قلعه
مي آورند، او علي رغم تهديد فراوان نزد
امير لشکر زانو نزد و در نتيجه او با
نزديکانش در سال 619ه به قتل رسيدند.[8]
پس از مرگ سلطان محمد خوارزمشاه و به قدرت
رسيدن سلطان جلال الدين مينکبرني،
اسماعيليان يکي از ملازمان سلطان؛ يعني
اورخان را به قتل رساندند و شرف الملک را
نيز تهديد به قتل نمودند، در نتيجه سلطان
جلال الدين در صدد باز پس گيري دامغان که
تا آن زمان در تصرف اسماعيليان بود افتاد،
ولي سرانجام سلطان تصميم مي گيرد طبق
شرايطي با آنان سازش نمايد در مجموع چنان
مقرر شد که دامغان همچنان در دست
اسماعيليان قرار گيرد، به شرطي که هر سال،
سي هزار دينار به خزانه سلطان حمل کنند و
توقيعي نيز در اين باره نوشتند.[9] مدتي
پس از اين جريان، جلال الدين مينکبرني از
برادرش غياث الدين خشمگين شد، غياث الدين
به برادر اعتماد نکرد و با کمک اسماعيليان
فرار نمود. از اين رو، آتش جنگ ميان
جلال الدين و اسماعيليان روشن شد و
اسماعيليان فقط نيمي از خراج دامغان را
پرداختند، جلال الدين، دبير و منشي خود را
به الموت فرستاد و با تهديد، تمام خراج
دامغان را خواستار شد، ولي از مذاکراتش
نتيجه اي نگرفت. سرانجام اسماعيليان در
سال 625ه دامغان را تصرف کردند.
با کشته شدن سلطان جلالالدين در سال 628ه
، اسماعيليان بيش از پيش قدرت گرفتند. به
طوري که در سال 642ه به علت سختگيري هاي
محصلان مالياتي شرف الدين خوارزمي که در
دامغان براي به دست آوردن ماليات بيشتر،
زنان و مردان را به سينه و پاي
مي آويختند، مردم اجباراً به ملاحده پناه
بردند و شهر را به آنان تسليم کردند.
اسماعيليان با ورود به دامغان، جمعي را
کشتند و اکثر آنان را به گردکوه بردند و
آب بر حصار بستند و باروي آن را با خاک
يکسان کردند و بر آن غله کاشتند، همچنين
ده و خانه ها را ويران کردند.[10]
مغولان که کاملاً به تفرقه ميان مسلمين
واقف بودند درصدد برکناري اسماعيليان و
عباسيان و نيز تسخير آخرين ممالک اسلامي و
قسمت غربي آسيا بر آمدند. در نتيجه، يکي
از هدف هاي نخستين آنان سرکوبي اسماعيليه
بود، زيرا اسماعيليان را سدي در مقابل
قدرت مطلقه خود مي دانستند و با وجود آنان
نمي توانستند امپراتوري مستقلي را در
ايران و ساير سرزمين ها ايجاد کنند. از
طرف ديگر، کينه مسلمانان و علمايشان در
مورد اسماعيليه و نفوذي که علماي مسلمان
در دستگاه مغول داشتند عامل توجه و نظر
خان مغول به قلع و قمع اسماعيليان گرديد
تا از يک سو اين مانع از سر راه حکومت
بلامنازع مغول برداشته شود و از سوي ديگر
مردم بلاد و قصبات و قراء ايران از تاخت و
تاز فداييان آسوده باشند. بنابراين،
منکوقاآن تصميم گرفت که لشکري فراوان به
ايران روانه کند تا از يک طرف شر ملاحده
اسماعيلي را دفع کند و از طرفي ديگر با از
ميان برداشتن خليفه بغداد، راه تسخير
ممالک شام و مصر را باز نمايد.[11]
علي رغم تسليم قلعه هاي ديگر، قلعه گردکوه
از زمان محاصره آن در سال 651ه تا هجده
سال بعد؛ يعني تا زمان آباقاخان به مقاومت
خود ادامه داد، اما در ربيع الاول سال
670ه قلعه نشينان ديگر توان ادامه مقاومت
را از کف دادند و با پايين آمدن از قلعه،
آن را تسليم کردند.[12] در همين سال
حرکت هايي نيز از جانب اسماعيليان در قلعه
الموت به گوش رسيد؛ به طوري که جمعي از
ملاحده با پسر خورشاه متفق شدند و او را
بر دولت نهادند و بر قلعه الموت چيره
گشتند و فتنه ايشان بالا گرفت. آباقاخان
با فرستادن لشکر به الموت، دستور داد تا
قلعه را به کلي خراب کنند، اسماعيليان نيز
بعد از آن تار و مار و پراکنده شدند.[13] |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
منابع: |
|
|
|
|
1ـ
ابوالقاسم کاشاني،
زبده التواريخ، به کوشش محمد تقي
دانش پژوه، چاپ دوم (تهران، مؤسسه مطالعات
و تحقيقات فرهنگي، 1366) ص 139.
2 ـ مارشال هاجسن، فرقه اسماعيليه، ترجمه
بدره اي، (تهران، انتشارات تهران، تبريز،
1366) ص179.
3 ـ ذبيحالله صفا، تاريخ ادبيات ايران،
(بيجا، انتشارات ابن سينا، 1351) ج 2، ص
173.
4 ـ عطاملک جويني، تاريخ جهانگشاي، به
تصحيح محمد بن عبدالوهاب قزويني، چاپ دوم
(چاپ ليدن، هلند، انتشارات بامداد، 1355)
ج 3، ص 213.
5 ـ ابن اثير، الکامل، ترجمه عباس خليلي،
چاپ فارسي (بيجا، انتشارات علمي، بيتا)
ج19، ص 216.
6 ـ اولياءالله املي، تاريخ رويان، به
تصحيح منوچهر ستوده (تهران، انتشارات
بنياد، فرهنگ ايران، 1348) ص 131.
7 ـ هاجسن، پيشين، ص 457.
8 ـ حمدالله مستوفي قزويني، تاريخ گزيده،
به اهتمام عبدالحسين نوايي، چاپ سوم
(تهران، انتشارات امير کبير، 1364) ص 459.
9 ـ شهاب الدين محمد نسوي، سيرت
جلال الدين منکبرني، به کوشش مجتبي مينوي
(تهران، بينا، 1344) ص 164.
10 ـ عطاملک جويني، پيشين، ج 2، ص 278.
11 ـ عباس اقبال، تاريخ مفصل ايران، به
کوشش محمد دبير سياقي (بيجا، انتشارات
خيام، بيتا) ص 484.
12 ـ همداني، پيشين، ج 2، ص 766.
13 ـ حمدالله مستوفي قزويني، پيشين، ص
592. |
|
|
| |
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
| |
|
بازگشت |
|
|
|
|
|
سفارش تبليغات: |
|
5249400-0232 |
|
|
> لينکهای مربوط به
اين صفحه |
|
|