|
در این نوشتار
به چگونگی تاثیر پذیری منوچهری از محیط دامغان و
نیز دانش اندوزی وی در مراحل مختلف طبق نظر استاد
عبدالحسین زرین کوب در کتاب ارجمند «با کاروان
حلّه» می پردازیم که نوشته اند:
«کودکی تو در
دامغان با آن بیایان های فراخ و بیکران که پیرامون
آن را گرفته است گذشت و بخشی از جوانی او نیز در
کناره های دریای خزر و دامنه های البرز به سرآمد.
کودکی او چگونه گذشت؟ آثار او در این باب ساکت است
و از تذکره ها نیز چیزی بر نمی آید. لیکن در جوانی
به گرگان و شاید طبرستان سفر کرد و به خدکت
«زیاریان» پیوست.
«درار آل زیار
برای ترویج و توسعه فرهنگ عربی محیط مناسبی بود.
بدینگونه شاعر در آغاز جوانی در محیطی بود که بیش
از آنچه باید او را تحت تاثیر ادب عربی قرار می
داد. همین امر بود که زبان او را بدانسان درشت و
فضل فروشانه جلوه می هد.
آنچه در توصیف
بیایان های گرم و خشک در پاره ای از قصاید او به
نظر می آید آفریده وهم و پندار نیست، رنگ و گونه
محلی در آنها بارز و هویداست، این دشت ها و بیابان
های سخت و بی کرانه و هولناکی که وصف آنها گاه موی
بر اندام انسان راست می کند، بسا که در اطراف کومش
و دامغان رهگذار شاعر بوده و بارها از رنج و سختی
، جان او را به لب آورده است. آنچه او را به وصف و
ستایش شتر وامیدارد بساک در کرانه های بیابان کومش
و کویر ، دیدگان خسته و درد کشیده او حرکت آرام و
ملال انگیز این رهنمود بیابان ها را شاهد بوده
است.
بدینگونه زندگی
در دامغان و مسافرت در بیابان های مجاور آن «صبغه
محلی» به آثار او بخشیده است» برای اثبات ادعای
استاد زرین کوب ابیات زیر از دو قصیده عالی و
معروف این شاعر جوان و هنر آفرین شاهد خواهد بود:
شبی گیسو فرو هشته به دامن
پلاسین معجر و قیرینه گر زن
شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک
چو بیژن در میان چاه او من
ثریا چون منیژه بر سر چاه
دو چشم من بدو چون چشم بیژن
سر از البرز برزد قرص خورشید
چون خون آلوده دزدی سر زمکمن
بکردار چراغ نیم مرده
که هر ساعت فزون گرددش روغن
برآمد بادی از اقصای بابل
هبویش خاره دُر و باره افکن
تو گفتی کز ستیغ کوه سیلی
فرو آرد همی احجار صد من
ز روی بادیه برخاست گردی
که گیتی کرد همچون خزاد کن
چنان کز روی دریا بامدادان
بخار آب خیزد ماه بهمن
برآمد زاغ رنگ و ماغ پیکر
یکی میغ از ستیغ کوه قارن
بجستی هر زمان زان میغ برقی
که کردی گیتی تاریک روشن
چنان آهنگری کز کوره تنگ
به شب بیرون کشد تفسیده آهن
خروشی بر کشیدی تند تندر
که موی مردمان کردی چو سوزن
فرو بارید بارانی ز گردون
چنانچون برگ گل بارد به گلشن
ز صحرا سیل ها برخاست هر سو
دراز آهنگ و پیچان و زمین کن
و ابیات زیر از قصیده عالی طی مراحل:
الا یا خیمگی خیمه فرو هل
که پیشاهنگ بیرون شد ز منزل
تبیره زن بزد طبل نخستین
شتربانان همی بندند محمل
نماز شام نزدیکست و امشب
مه و خورشید را بینم مقابل
ولیکن ماه دارد قصد بالا
فرو شد آفتاب از کوه بابل
چنان دو کفه زرین ترازو
که این کفه شود زان کفه مایل
در خصوص سبک
شعر و ابداع و ابتکار و نبوغ منوچهری دامغانی
استادان فن و به ویژه استاد والامقام جناب دکتر
محمد دبیر سیاقی که در ارائه دیوان اشعار منوچهری
به جامعه علم و ادب ایران زحمات فراوانی متحمل و
از سال 1326 شمسی تاکنون چندین چاپ از مجموعه
اشعار استاد دامغان منتشر کرده و مخصوصاً چاپ جدید
آن به سال 1370 از انتشارات زوار در نهایت نفاست و
زیبایی و محتوای کامل می باشد و حقیر در تهیه این
مقاله از آن بهره فراوان داشته ام و بدینوسیله
سپاس بی کران خود را به محضرشان تقدیم می دارم، حق
سخن را ادا خواهند فرمود. چون در این مقاله به
حسودان شاعر بسیار عزیزمان در آن عصر اشاره شد ،
لازم می بینم در این مورد کلام را بسط داده و
دنباله سخن دکتر زرین کوب درباره زندگی منوچهری را
نقل کنم که می نویسد:
«از ری بود که
او را به پشت پیل به غزنین روانه کردند و شاعر به
دربار عزنه پیوست. اما ظهور او در میان شاعران
دربار گویا مایه ناخرسندی ها گشت شاعران پیر که در
درگاه سلطان قرب و منزلت داشتند، بدین رقیب
نوخاسته به دیده رشک می نگریستند. جور حاسدان
بارها او را به فغان آورد. از این رو برای آنکه
نقطه اتکایی بیابید خود را به ستایش «عنصری» مجبور
دید زیار عنصری تفوق خود را در دربار سلطان همچنان
حفظ کرده بود و مسعود به او بیشتر از دیگران عنایت
داشت. از این رو بود که او در برابر تفوق انکار
ناپذیر عنصری ، فروتنی به جایی کرد»
استاد منوچهری
در خصوص زادگاه خود (دامغان) اظهار نظر صریحی
ندارد ولی مولفان کتاب نفیس «بناها و شهر دامغان»
از انتشارات موسسه علمی و فرهنگی «فضا» چاپ سال
1368 درباره این شهر چنین نوشته اند: «فضای
سرزمینی را متعلق به دامغان می شناسیم که از کویر
آغاز می شود و تا کوه های البرز ادامه دارد و در
پهنه اش ، باغ و مزرعه و مرغزار و چشمه یافت می
شوند.» و در دنباله این مطلب می نویسد: «بدنیست
دامغان را از نگاه منوچهری دامغانی ببینیم و
گرداگرد چیزی را بنگریم ک شاعر خواستار آن است:
«چهار شاغر خوشگوار» ، برابر «طبع عالم» ، تا
(فرزانه وار) نه خروش آفریند و نه خمار. خواسته
منوچهری دامغانی را در اصل و در معنا در وقار و
سرور و نسار ، در دلیری و «دشمن شکار» ، «دنیا
بخش» ، و «دینار بار» بودن ، در کارهای عقبی با
«کردگار» بودن ، در رسم سده به «رسم کار» شمردن و
در آتش برافروختن به گونه ای که «اصلش ز نور باشد،
فرعش نار باشد» ، می یابیم و چنان که «عرضش از
کوهسار» و «طولش سرور چنار باشد» تا به «عقیق» و
«عقارمان» دست رسد و به نمادهایی دست یابیم از
«لاله زار» و «مرغزار» و هنوز خواسته شاعر را در
«خورشید روی» و «عنبر عذار» بودن ، در «آزادوار»
بودن می بینیم، صفت هایی که زیبایی شان به
پاکی طبیعت است و نمودار انسانی متعالی به شمار می
روند که سر در کارزار دارد تا روزگار به دلیری
گذارند و دل در فاصله میان نور و نار بندد تا مگر
خود را به اولی رساند.
ختم این نوشتار
را به پایان زندگی سراسر نشاط و سرور منوچهری
اختصاص می دهم و باید بنویسم که طبع عشرت جوی وی
باعث شد که در دربار مسعود غزنوی برای خود جایی یافت و زندگی درباری با تفریح ها و
باده گساری ها شاعر جوان را آلوده ساخت و چنان که
نوشته اند در اثر همان تفریحات ناسالم در عین نشاط
و شباب به سال 432 هجری قمری دار دنیا را وداع
گفت. به طوری که از گفتار مرحوم «حسین مسرر»
(سخنیار) که در حدود 35 سال پیش از رادیو پخش می
شد شنیدم، گویا در یکی از آبادی های اطراف بلخ و
یا اطراف کاشان خودمان درگذشته است و ما
اکنون هیچ گونه نشانی از مزار او در دست نداریم.
|