|
محمد علی شاه چندی
پس از خلع ، به امید بازیافتن پادشاهی به ایران
بازگشت. او مقداری تفنگ و فشنگ با سه توپ از اروپا
آورده بود. خود به نام خلیل ، تاجر بغدادی به
ایران پا نهاد و صندوقهای اسلحه را به نام آب
معدنی وارد کرده بود. عده ای از ترکمنهای طرفدارش
قبلاً مسلح شده بودند. سرکرده آنان ارشد الدوله
بود که آهنگ فتح پایتخت را داشت ، و در ماه شعبان
1329 قمری ارشد الدوله به دامغان رسید. در این
موقع دسته ای از افواج دولتی به سرکردگی علیقلی
خان مسعود الملک هزار جریبی در دامغان بودند و دو
عراده توپ هم داشتند. این دسته به قصد جلوگیری از
پیشروی قوای ارشد الدوله از دامغان بیرون شدند ،
نزدیک دهکده «نریشم» به هم رسیدند و جنگ آغاز شد.
علی اصغر کشاورز یکی از مفاخر دامغان و نویسنده
کتاب دامغان ، این جنگ را اینگونه توصیف می کند
که :
میدان جنگ تا
«روستای مایان» بیش از چهار کیلومتر فاصله نداشت.
خانه ما در سمت شمال مایان بود و آنچه می گذشت
نمایان بود. پدرم با رحیم خان حشمت الممالک مایانی
روی بام ایستاده بودند و تماشا می کردند. من هم با
چند نفر از همسالانم روی بام بازی می کردم. صدای
توپ و تفنگ را می شنیدم و تاخت و تاز سواران را می
دیدم. بعد از مدتی صداهای توپ و تفنگ خاموش شد.
خبر آوردند که مسعود الملک و دولتیها فرار کردند و
توپ و تفنگ و هر چه بود به دست ارشد الدله و
سپاهیانش افتاد و ارشد الدوله به دامغان آمد و
مسعودالملک و همراهانش به طرف چشمه علی و هزار
جریب فرار کردند. از فردای آن روز ترکمنها در شهر
و دهکده های نزدیک ، بنای غارت و آزار مردم را
گذاشتند. ارشد الدوله در امامزاده جعفر (ع) از
مجاهدان شکست خورد. مجروح و دستگیر شد. علی اکبر
خان،امیر عشایر میرزا سعدالله خان ایلخانی،که
همراه و دستیار ارشد الدوله بود ، چون او را بدان
حال دید فرار کرد و جان به سلامت برد.
محمد علی شاه پس
از شکست و کشته شدن ارشد الدوله از «گمش تپه» و
«خواجه نفس» مرکز ستاد خود عقب نشینی کرد و به
کشتی که در دریا آماده داشت نقل مکان کرد. مدتی در
کشتی ماند.آقا میرزا هادی نامی ، که از طرفداران و
هواخواهان او بوده و در استرآباد تاثیر و نفوذ
داشته ، اقداماتی را که میرزا فضل الله خان انتصار
السلطنه دامغانی ، که به مناسبت برادرش آغا
عبدالله خان خواجه و الله عزیز السلطان (ملیجک
معروف) با برادران و برادرزادگان و بستگانش در
دربار سلطنت عنوان و سمتهایی داشتند ، با عده ای
از استرآباد به دامغان آمدند و انتصار السلطنه که
اهل محل و رحیم خان حشمت الممالک مایانی بود و
رحیم خان هم طرفدار حکومت استبداد و صاحب اقتدار و
تاثیر بود ، به عنوان حکومت دامغان عده ای را گرد
خود جمع کرد و به هوس امید تسخیر تهران در عمارت و
قلعه مولود خانه جا گرفت و برای فراهم آوردن مخارج
سواره و پیاده داوطلبی که جمع کرده بود مزاحم
اشخاص می گردید.
مردم که از این
وضع ناراضی بودند ، کسانی را محرمانه به تهران
فرستادند و تلگرافهایی هم از سمنان و گاه از
دامغان به مجلس و دولت کردند تا در نتیجه عده ای
به نام مجاهد برای رفع ای غائله از تهران حرکت
کردند و در بین راه هیچ کس را نمی گذاشتند به
دامغان بیاید و خبری بیاورد. انتصار السلطنه و
دستگاه او هم تشکیلاتی نداشتند که مراقب باشند و
بی خبر بودند ، تا در سحرگاه هشتم محرم 1330 قمری
مجاهدان اعزامی از مرکز به راهنمایی مردم وارد شهر
شدند و قلعه مولودخانه را محاصره کردند. چون فصل
زمستان و هوا بسیار سرد و مه آلود بود ، قهراً
عبور و مرور کم بود ، چند نگهبانی که در خارج
مولود خانه از طرف مستبدان بودند ، دستگیر یا کشته
شدند و تنها دسته ای که مقاومت کرد افرادی بودند
که در مناره مسجد جامع موضع گرفته بودند و احمد
خان مهماندوستی ارشد آنها بود ، و به واسطه اشراف
مناره که 26/75 متر ارتفاع دارد و در کمرگاههای آن
هم سوراخهایی مناسب تیراندازی دارد ، نزدیک شدن
مجاهدان به این محل به سبب مسلط بودن مناره بر
اطراف دشوار بود.
سرانجام مجاهدان
با راهنمایی مردم از پس کوچه ها خود را به دالان
مسجد ، که مدخل مناره در آن است ، رسانیده و از
سقف دالان و گنبد معروف قیصریه که درب مسجد در آن
است برای استتار استفاده کرده ، درهای دکانهایی که
در اینجا بود ، شکسته و چوبها را در دهانه مناره
برده و با نفت آلوده کردند و برافروختند چند نفر
از آنها که با احمد خان در مناره بودند سوختند و
احمد خان که در بالای مناره بود ناچار از داخل
منتهی الیه سرمنار بیرون شد و اندک زمانی روی
دایره ای که هست ایستاد و چون شعله آتش که از سر
مناره زبانه می کشید زیاد بود خود را به زیر
انداخت. او را که زنده بود گرفتند !!!!! و
تیرباران کردند و به محاصره قلعه مولودخانه
پرداختند. مرحوم علی اصغر کشاور می گوید ؛ «به یاد
دارم ما که از دهکده مایان می دیدیم دود و آتش از
مناره بالا می رود و دانسته بودیم که احمد خان در
مناره است ، می گفتیم احمد خان چون هوا سرد است
آتش کرده است.»
محصوران قلعه
مولودخانه یک شبانه روز مقاومت کردند و چون تاب
مقاومت در خود ندیدند شبانه فرار کردند و جنگ
خاتمه یافت.
|