کانون جوانان تاريخانه مقدم بازديدکنندگان عزيز را گرامی ميدارد

 

دانشی که در جهان است را تنها در جهان میتوان يافت نه در کنج اتاق

   

:: خاطره مرحوم رازی از ماه رمضان در دامغان

   
 

مرحوم حضرت حجت الاسلام شیخ محمد رازی (1378 ـ 1300ش) که صاحب تالیفات فراوانی می باشد در رمضان المبارک سال 1369ق از سوی آیت الله العظمی حاج سید میرزا آقا ترابی (ره) به دامغان دعوت گردید و مقرر شد که پس از نماز ظهر در مسجد جامع منبر برود.

طبق آنچه که در دو کتاب از تالیفات مرحوم رازی آمده است در روز هفدهم رمضان داستانی عجیب برای او اتفاق می افتد که بعدها مرحوم آیت الله العظمی سید یونس اردبیلی در مجالس خود بسیار از آن یاد کرد.

قبل از ورود به آن حکایت ، جای دارد یادی شود از مرحوم حاج نصرالله شهابی که از فرهنگیان متعبد و متهجد دامغان بود و عمر با برکت خود را عارفانه و عاشقانه در عشق به اهل بیت عصمت و طهارت ، خصوصاً حضرت بقیۀ الله الاعظم ارواحناه فداه گذراند روحش شاد.

این قضیه که در کتاب گنجینه دانشمندان ( ج5/ص107 ) و کتاب کرامات صالحین (ص 172) با اندکی تغییر آمده را با قلم او می خوانیم که خالی از لطف نیست:

« یادم نمی رود که روز هفدهم ماه مبارک رمضان بود و سخن در معنویات که ناگاه صدای تلاوت دلنواز و دلنشین قرآن به گوش رسید که در آنجا بی سابقه بود، به مرحوم آیت الله ترابی و میزبانم آقای شهابی که از فرهنگیان متدین و با معنویت بود گفتم: صدای تلاوت را می شنوید؟

گفتند: آری.

پرسیدم : اهل دامغان است؟

گفتند: ما چنین قاری و چنین صدائی را در این شهر نداریم.

گفتیم برویم ببینیم کیست؟ همگی به سوی صدا رفتیم و دیدیم در راهرو مسجد جوان نابینائی بسیار مؤدب و با وقار روی زمین نشسته و از سوره های بزرگ قرآن شروع نموده و با آداب کامل تلاوت می کند و مردم نیز به گمان اینکه او فقیر است به او پول می دهند و او نمی پذیرد. کمی گوش جان به آیات سپردیم تا ساکت شد.

جلوتر رفتیم سلام گفتیم و او جواب ما را داد.

پرسیدم : نام شما چیست؟

گفت : غلامعلی.

گفتم : از کجا هستی؟

گفت : از مراغه

گفتم : کجا می روی؟

گفت : مشهد مقدس.

گفتم : چرا دامغان پیاده شدی؟

گفت : سوار نبودم تا پیاده شده باشم.

پرسیدم : شما که نابینائی چه کسی شما را هدایت می کند؟

گفت : الذی خلقتی فهو یهدین (همان کسی که مرا آفرید پیوسته راهنمائیم می کند).

پرسیدم : اینک به چیزی احتیاج داری ؟

گفت : هیچ چیز فقط می خواهم برای افطار قدری نان تهیه کنم.

گفتم : مگر روزه هستی ؟

گفت : آری

پرسیدم : مگر مسافر نیستی؟

گفت : همیشه سفر و خانه به دوشم.

از این سخن او احتمال دادم از رجال الغیب باشد که به صورتهای گوناگون در سراسر گیتی سیر و سفر نموده و از گمگشتگان دستگیری نموده و راه گم کردگان را راهنمائی می نماید. با مشورت با میزبان با اصرار و سوگند به حضرت رضا علیه السلام او را به منزل بردیم و چند روزی نزد ما بود.

من بسیار مراقب اعمال و رفتار او بودم. او با کسی سخن نمی گفت و همواره یا تلاوت قرآن می کرد و یا ذکر خدا بر لب داشت. او را به زحمت به سخن می آوردم و او تنها به جواب ضروری  قناعت      می نمود.

پرسیدم : از کجا آمده ای؟

گفت : آذربایجان

پرسیدم : تمام راه را پیاده؟

گفت : آری من همیشه پیاده سفر می کنم.

گفتم : در این کوهها و گردنه ها و راههای پر پیچ و خم و خطرناک چطور؟ آیا برایت پیش آمد نشده است؟

گفت : چرا فقط یک بار در چاه افتادم.

پرسیدم: کی تو را از چاه در آورد؟

گفت : همو که به چاه افکند.

او بسیار کتوم و راز دار و کم سخن بود و هرگز زیاد حرف نمی زد. شب احیاء رسید مرا دعوت کردند تا در مسجد جامع مراسم احیاء و قرآن به سر گرفتن را به جا آورم. از او پرسیدم : آیا مسجد می آئی؟

گفت : مردم سودجو و ماده پرست نمی گذارند انسان حالی پیدا کند ، چرا اغراض دنیوی را به مسجد آن هم در شب عزیز قدر می آورند؟

گفتم : پس من چه کنم از من دعوت کرده اند که به مسجد بروم؟

گفت : شما باید به مسجد بروی مجلس هم خوب می شود اما عناصر سودجو و دنیا پرست در آخر منبر نمی گذراند نتیجه ای گرفته شود و مجلس را به هم می زنند.

به هر حال از او خواهش کردم آن شب را به مسجد بیاید تا شب بیست و یکم رمضان به صحرا برویم که پذیرفت. مسجد مملو از جمعیت بود و منبر رفتم و شور و حال عجیبی شد اما به هنگام دعا عنصر شیطان صفتی برخاست و مجلس را به هم زد و من از پیشگوئی غلامعلی غرق در بهت و حیرت شدم. شب بیست و یکم ماه رمضان به اتفاق او و میزبان به صحرا رفتیم به نقطه ای نزدیک مسجد جامع دامغان و کنار قبری که منسوب به بکیر بن اعین برادر جناب زراره است.

به غلامعلی گفتم : امشب نوبت شماست که ما را بهره ور سازی ، و او مشغول دعا و مناجات گردید غوغا کرد و ما را منقلب ساخت. یک وقت متوجه شدم دیدم آقای شهابی بیهوش به زمین افتاده و خودم نیز چنین شده بودم که کمتر چنین حالتی به خودم دیده بودم. آن شب با مناجات به پایان رسید و ما بدون سحری روزه گرفتیم ،

شب بیست و سوم نیز همینگونه و تا پایان رمضان او را نگاه داشتیم. ماه به سر آمد . غلامعلی برخاست و به سان زندانی کهدر زندان ما باشد گفت : دیگر عهد ما با شما تمام شد ، خداحافظی کرد.

آقای شهابی او را برد تا به اتوبوس مشهد سوار کند اما طولی نکشید که برگشت اما غرق در حیرت .

می گفت : آقا سیزده شبانه روز با او بودیم دریغا ندانستیم او از رجال الغیب و ابدال است.

گفتم : چطور؟

گفت : با او تا خیابان رفتیم ماشین رسید و دست بلند کردم ماشین چند قدم از ما گذشت و ایستاد ، من نزدیک ماشین رفتم که سفارش او را کنم دیدم غلامعلی غائب شد و هر چه گشتم او را نیافتم ، والله نمی دانم به آسمان رفت یا زمین».

 
   
   

منبع: وبلاگ دامغان نامه

   
         
   

بازگشت

   
         

 

دامغان

 
 

فرهنگ مهدويت

 
 

در محضر ولایت

 
 

تاریخ دامغان

 
 

اسناد تاريخی

 
 

اماکن تاريخی

 
 

اماکن مذهبی

 
 

آستان مطهر

 
 

گویش دامغانی

 
 

شهرها و روستاها

 
 

جاذبه های طبیعی

 
 

خبرنامه نگاه جوان

 
 

مطبوعات و خبرگزاریها

 
 

دارالایتام امام سجاد

 
 

پیوندها

 

> تبليغات



سفارش تبليغات:

0232-5253699


> لينکهای مربوط به اين صفحه

 

 
 
 

copy right © 2008-2012 Tarikhaneh.com all right reserved .all graphics copy right by Tarikhaneh