کانون جوانان تاريخانه مقدم بازديدکنندگان عزيز را گرامی ميدارد

 

دانشی که در جهان است را تنها در جهان میتوان يافت نه در کنج اتاق

   

:: دمی به یاد مسیحا / به قلم استاد علی اکبر کسائیان

   
   

تابش شمعکی کم سو، برای کشف و رؤیت یک گوهر منشوری و چند پهلو، چه نوری دارد؟ جز نمایش نیمه روشن و نارسا از آن گوهر پر بهاء! جواهری را که در پسِ درخشش ظاهری، هزاران زیبائی و هنر در نهانش نهفته است، با یک نظر ناقص نتوان شناخت.

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر

نهادم آینه ها در برابر رخ دوست

زبان ناطقه در وصف حال او لال است

چه جای کِلکِ بریده زبانِ بیهُده گوست؟

شخصیت شاخص «آقا سید مسیح شاهچراغی (ره)»، شاهد اوّلی نیست که در حیات طیّبه اش قدر او ندانستیم و نتوانستیم لااقل فرازهائی از فضائل اخلاقی و زیِ طلبگی و سبک زندگی زاهدانه اش را سرمشق قرار دهیم و او را به عنوان یک «عالم عامل» به اصول و فروع دین مبین اسلام و نسل حاضر و حوزویان و دانشجویان معرفی کنیم.

شایسته بود در 365 روز ماضی، برخی از برجستگی های ناب زندگانی و ساده زیستی و صفات مسیح سان و مبارزات عاشورائی همراه با زهد و تقوایش را ترسیم می کردیم.

راه و رسم حسنه و خلق و خوی نیکوی «حجت الاسلام والمسلمین سید مسیح شاهچراغی» را از هر یک از مردم دامغان که بپرسی، جملگی او را به تقوا و نیکنامی و صفای باطن قرین با رأفت و انصاف اسلامی و دین باوری می شناسند. و هر کدام شمّه ای از دیده ها و شنیده ها و خاطرات مردم یاوری و خداجوئی اش را با تحسین و طلب آمرزش، برایت می شمرند:

ساده زیستی و تقوای عملی:

مرحوم حجت الاسلام والمسلمین حاج سید مسیح شاهچراغیمنزلی ساده و قدیمی در محلّة «خوریا»ی دامغان بیش از نیم قرن است که محل زندگی مشترک خانوادة دو سیّد جلیل القدر – دو برادر روحانی (مرحومان: حجج اسلام کربلائی سیّد طاهر و حاج سیّد مسیح شاهچراغی) است به مدیریت داخلی دو کدبانوی کریمه – دو خواهر صبور و با تقوا که یک عمر یار و غمخوار اهل خانه و آرام جان «اخوان» (همسران) بودند.

همزیستی و همخانگی و رفاقت دو برادر روحانی با دو خواهر فداکار و متّقی همراه با فرزانه فرزندانی که در چاردیواری منزلی ساده و معمولی، با توکّل و خرسندی روزگار پر شور و شیرینی را گذراندند، نمونة نابی است از خانواده های گستردة سنتی که شیرازة آن با عطر و ایمان مذهبی مستحکم شده است.

در عصری که غربت زندگی آپارتمان نشینی به سبک غربی و پریشان حالی خانواده هائی که بچه هایشان به محض پر درآوردن، از والدین جدا شده، می پرند و به تقلید از بیگانگان، مستأجر کلبه های کوچک برجها می گردند، قصّة واقعی و زیبای زیستن دو خانوادة مسلمان زیر یک سقف و ایوان و در سایة آموزه های قرآن، برای همة جهانیان می تواند جالب و جذاب و اثرگذار باشد!

لحظة وصل تن و جان است این

روح مذهب، اوج عرفان است، این

ما به یکدیگر شدن سر می زدیم

ما در اوج روح هم پر می زدیم

دشمنی با کوچة ما قهر بود

آشتی در خانة ما نهر بود

مردم ما باغ یاسین داشتند

شهر ما زیتون و تین می کاشتند

هر ولایت یک فقیه پاک داشت

هر زمینی صد چمن ادراک داشت

مأمن محرومان:

سال ها بود که مردم این دیار، به ویژه محرومان و بی پناهان، منزل امن و خانة امید خود را نه در افسانه های کهن – بل در همین جا – در «محلّه خوریا»ی دامغان سراغ می گرفتند. خانة پر برکتی که از آن افرادی چون نخستین نمایندة شجاع و انقلابی دامغان در مجلس شورای اسلامی شهید فرزانه سید حسن شاهچراغی و پسر عمّ فاضلش: جناب سید علی شاهچراغی امام جمعة محبوب ری برخاستند و هر یک به نحوی چراغ راه همنوعان شدند. منزل ساده ای که هماره، بی حاجب و دربان بود و صاحبش گره گشای مشکلات دردمندان.

عجیب است که دولتمردان و مسئولان فرهنگی کشور و شورای اسلامی شهرها، تنها در این فکرند که گاه به گاه، کاخ ها و قصرها و کاخک ها و خانه های اعیان و اشراف و هر ابنیه و منزلی را که با معماری عتیق و جلوه های هنری ساخته شده است به موزه مبدّل و آن ها را حفظ و حراست کنند. و دیگر کسی به فکر موزه کردن کلبه های گلین محقّر یا معمولی را که روزی – روزگاری مردان و زنانی بزرگ و متّقی در آن ها زیسته اند، نیست. می پرسم آیا اتاق کوچک و ده دوازده متری (و شاید هم کوچک تر) دفتر امام راحل در جماران با آن همه سادگی برای موزه شدن شایسته تر است یا بناهای اشرافی فلان الدّوله های قاجاری و پهلوی و ما قبل آنها؟

با توصیفی که از منزل «اخوان شاهچراغی» و زندگانی با صفا و بی پیرایة این دو خانواده به میان آوردم، من اگر جای مسئولان میراث فرهنگی استان و شهرداری و سایر مسئولان این دیار بودم، این منزل معنوی را بدل به «موزة خانواده» می کردم تا نسل های بعدی بدانند که می توان با خمیرة مهر و وفا و زمینة آداب اصیل اسلامی و تعاون و فداکاری خانوادگی در یک چنین حیاط ساده و محدودی نیز خوشبخت و خرسند بود و زندگی شیرین و حیات مصفّایی داشت.

خانه عدالت و انصاف:

زهد و تقوا و دینمداری این مرد خدا و اعتماد عموم مردم به بیت «برادران شاهچراغی» چنان بود که هر کس از هر صنف و طبقه و با هر مسلک و مرام – وقتی از همه جا نا امید می شد و مشکلش توسط ادارات رسمی مرتفع نمی گشت، لاجرم به سوی «آقا سیّد مسیح» پناه می جست و حکایت و شکایت بر زبان می راند. که آن «بزرگوار» با حوصله و سعّة صدر، پس از شنیدن ادعای دو طرف – از سر عدل و انصاف، مثل یک قاضی مجتهد و خیرخواه، با گز و معیار آداب مسلمانی بین شان صلح و صفا برقرار می کرد و اغلب آشتی شان می داد و چه بسا به حرمت شأن و منزلت مسیحائی و نیّت پاک او – یک طرف دعوا به نفع دیگری از حقّ خود می گذشت و با رغبت، رضایت می داد.

کار و تحصیل توأمان:

«آقا»، از سلک بعضی آقازاده های نازپرورده ای نبود که از کودکی در تنعّم و تن آسائی پرورش یابد و لایِ زرورق پاستوریزه بزرگ شود. در کودکی و نوجوانی در کنار کار در روستای حسن آباد – در حدّ توان و برای امرار معاش – خواندن و نوشتن و تحصیل را در مکتب و منزل دنبال کرد و حتّی در اوانِ جوانی، زمانی که پا به حوزة علمیّة دامغان گذاشت، مدّتی ضمن ادارة چایخانة مدرسه و خدمت و پذیرائی از علماء و اساتید، به فراگیری درس و بحث نیز مشغول بود.

مرحوم پدرم می گفت: «در ایّام نوجوانی مدّتی در زیرسازی و خاک ریزی راه آهن تهران – مشهد، به عنوان دستیار و پادو نزد - عمو «حیدرعلی» کسائیان – که او نیز دستیار اجرائی یکی از مهندسان روسی بود، مشغول کار شدم. از حسن آباد نیز عدّه ای به عنوان کارگر موقّت، پیش ما کار می کردند، از جمله؛ مرحوم سید حسین میرزا احمد و دو برادر زاده اش؛ «آقا سیّد طاهر» و «آقا سیّد مسیح» شاهچراغی.

«آقا سیّد مسیح» حدود 12 سال بیشتر نداشت و سقّا بود و آب برای کارگران می آورد ولی آقا سیّد طاهر که دو سه سالی بزرگتر از او بود، طبع شاعری هم داشت که ضمن حمل فرقون خاک، گاهی می دیدم، فرقون را وسط راه زمین می گذارد و مدادی از جیب درآورده و یک بیت شعر را بر روی تکه ای کاغذ که از جلد سیگار اُشنو پیدا کرده بود، آن را می نویسد و بلافاصله به کار ادامه می دهد. فرقون های خاک نسبت به جثّة او سنگین بود و او به سختی و با زحمت آن را حمل می کرد و من دلم به حالش می سوخت. چون مسئول حضور و غیاب بودم، می دیدم که این دو برادر نسبت به سایر کارگران، وقت شناس تر و صادقانه تر کار می کردند. از همان موقع، مهرشان به دلم نشسته بود. و چون سیّد بودند، برای شان احترام مضاعفی قائل بودم...»

آقا سید مسیح می گوید: «گاهی به همراه بعضی طلّاب از جمله مرحوم اخوی کربلایی سیّد طاهر، در باغی که آقای خیری داشت کار می کردیم و به این استاد کمک می نمودیم.»

قبلاً هم گفته بودم که مرحوم ابوی، سخت شیفته و مرید این دو برادر بود. روضه های کربلائی سیّد طاهر را خیلی دوست داشت و خانه که می آمد، مو به مو مطالب آن را برای مان نقل می کرد. و چندین سال نماز صبح را به امامت آقا سیّد مسیح در مسجد کوچک امام حسن مجتبی (علیه السلام) می خواند و تواضع و اخلاص و تسلّط وی را بر شرح مسائل شرعی می ستود. اندک وجوه خمس و زکات شرعی زندگی کارمندی اش را نزد آقا سیّد مسیح محاسبه می کرد. از کار و تحصیل توأمان آن مرحوم در نوجوانی گفتم، یادم آمد از زهد و قناعت «شهید مدرّس» و کارگری او در روزهای جمعه و ایام تعطیل مدارس که توأم با طلبگی و درس خواندنش بود و همین سان کشاورزی عالم و عارف وارسته «حاج آخوند ملّا عباس تربتی» (پدر مرحوم شیخ حسینعلی راشد) که روزها ضمن بیل زدن در مزرعه و یا شخم زدن زمین با گاوآهن، شعر و حدیث و دروس حوزوی را می خواند و مرور می کرد.

مرحوم راشد می نویسد:

«مادرم می گفت؛ پدرت مرا با خودش به مزرعه می برد و کتاب به دستم می داد که نگاه کنم و او، آنچه را که از بر می خواند، گوش بدهم. او همانطور که بیل می زد، متن کتاب را می خواند. گاهی مطلبی را مثل هم مباحثه ای برایم تقریر می کرد و اشعار «الفیه ابن مالک» را یک بار از اوّل تا به آخر و بار دیگر از بیت آخر، وارونه تا به اوّل خواند و من از روی کتاب نگاه کردم دیدم هیچ اشتباه نکرد... پدرم پنج روز هفته را به کار زراعت می پرداخت و ظهر پنج شنبه کتابهایش را با یک سفره نان و فطیر روغنی (برای استادش) بر می داشت و پیاده می رفت به روستائی دیگر نزد استادش تا عصر جمعه درس می خواند و بعد به خانه بر می گشت...»

شباهت های سه روحانی ولایتمدار:

در بضاعت حقیر نیست که از عنقابان، سخن ساز کنم و بر این باور نیستم که در کرة خاکی هشت میلیاردی، حتّی دو انسان از همه جهت عین هم اند! امّا برخی شباهت های پسندیدة «آقا سیّد مسیح» مرا به یاد دو تن از بزرگانی می اندازد که در آن صفات مشترک و نزدیک هم اند چون همة آن ها از یک منبع نورانی کسب فیض کرده و متصل به سرچشمة لایزال الهی اند:

روحانیان جلیل القدر، و عالمان عامل وارسته: حضرات «آقا سیّد مسیح شاهچراغی» و حاج شیخ غلامحسین خیری دامغانی و حاج آخوند ملّا عباس تربتی در تعبّد و متشرّع بودن و عمل به تکالیف شرعی، بسیار به هم شباهت داشتند. این بزرگان در برابر آداب مسلمانی و تکالیف شرع انور اسلام، هیچ عذر و بهانه ای را نمی آوردند و تمام سعی شان بر این بود که رفتار و کردار و قول و قیام شان تنها در جهت رضای خالق سبحان باشد.

چند صد میلیون تومان فعلی» برای آن ها می فرستند به شرطی که با مهر و امضای حاج آخوند تقسیم شود، او قبول نمی کند و می گوید:

«ما تنها وظیفة دینی مان را انجام دادیم و احتیاج به کمک آمریکائی ها نداریم...»

ـ مرحوم آقا سیّد مسیح شاهچراغی نقل می کند: روزی در یکی از مدارس دامغان بودم که از طریق تلگراف خبر رسید آیت ا... العظمی سید ابوالحسن اصفهانی دارفانی را وداع گفته است. طلاب و اساتید در مدرسه از این فقدان و مصیبت گریه می کردند. مرحوم آقای خیری در کنار حوض مدرسه مشغول وضو گرفتن بود که فرمود: مصیبت فوت سید ابوالحسن بسیار بزرگ است اما مصیبت بزرگتر آن است که الان این وضوئی که می گیریم بر طبق فتوای کدام مرجع باشد تا وضوی صحیح و درست تلقّی شود. این نکته نشان از دقّت وی در مسائل شرعی و عبادی دارد.

می دانیم که مرحوم خیری وصیت کرده بود: «جنازه مرا از کوچه باغ ها عبور دهید چون خیابان ها برای مردم است و غصبی ساخته شده است.»

ـ به مصداق «المؤمن یاخذ بآداب ا...»، «مسیحای متشرّع شهر ما» نیز تمام رفتار و سکناتش را با قوانین شرع انور اسلام تطبیق می داد و در همه حال و همه جا رضای پروردگار مهربان را مدّ نظر داشت. پدر می گفت:

«با آنکه در شرح و تفسیر مسائل شرعی بسیار مسلّط بود، گاهی در مسجد - بعد از نماز صبح – می دیدم که یک نفر مسأله ای شرعی را از او می پرسید، بعد از آنکه جوابش را می داد، فوراً می گفت: برای اطمینان بیشتر اجازه بده به رسالة امام نگاه کنم. بعد همان لحظه رساله را باز می کرد و در حضور جمع، جواب را بلند می خواند و به زبان ساده تر، آن را تشریح و تبیین می کرد.»

نقطة مشترک دیگر این سه روحانی با اخلاص و فرزانه - «ولایتمداری» آنان در پیروی محض و بدون چون و چرا از مجتهد جامع الشرایط و مرجع تقلیدشان – و به بیانی دیگر «ولایت فقیه» بود که همة امور را با معیار قرآن و حدیث و کلام معصوم می سنجیدند. – در زمان زعامت امام خمینی – و از سال 1342 به این سو که هنوز همة مناطق ایران هوشیار و همصدا نشده بودند، «آقا سیّد مسیح»، «آقا سیّد طاهر»، «آقا سیّد محمد» و خاندان «شاهچراغی» در روستای حسن آباد «خمینی شناس» و «خمینی مدار» شدند و در مبارزات ضدّ پهلوی، سر حلقة مبارزان دامغانی بوده و منزل شان مرکز انقلابیّون شهر و روستا بود. مسیحای عابد شهرما بعد از رحلت امام امت نیز، همان تعبّد و سرسپردگی و ولایتمداری فداکارانه و تنوری را نسبت به امام خامنه ای نشان دادند و خود را سرباز کوچک و جان بر کف ولایت می دانستند.

این راه را نهایت، صورت کجا توان بست

ِکه اش صد هزار منزل، بیش است در بدایت

رندان تشنه لب را، آبی نمی دهد کس

گوئی ولی شناسان رفتند ازین ولایت

مسیحای محبوب مردم:

بی شک، هستند برخی عالمانی که ظاهراً از نظر تحصیلی، از «مسیح محبوب ما» بیشتر درس خوانده و مرتبت بالاتر علمی دارند، امّا آن چه «شاهچراغی» را شاه دل ها و چراغ دیدگان مردم این دیار کرده است، صفای باطن و دین باوری قلبی و عرفان عملی و زهد و ورع زیستی و طینت پـاک و بی غش وی بـود که از رهِ اشراق، هفت منزل عشق را پیمود و با ساکنان حرم سرّ عفاف ملکوت سر و سودائی داشت.

در عمر پربرکتش به هیچ پست و مقامی دل نبست و با آنکه منزلش مرکز مبارزان دامغانی بر ضدّ طاغوتیان بود، هرگز هوس ریاست و شهرت در سر نپروراند و در کمال تواضع و قناعت پیشگی، دین را دکّان نکرد.

نقل است که شیخ العراقین، یکی از روحانیان قدیمی ساکن روستاهای دامغان به یکی دیگر از وعّاظ می گفت: «فلانی! می دانی چرا دیگر حرف من و تو در گوش مردم بی تأثیر شده و کسی به اندرزهای ما اعتنا نمی کند؟ برای این است که آب قنات روستا از منزل ما عبور می کند، و گاه و بیگاه برای آبیاری کرتِ سبزی منزل مان بدون خبر و رضایت دهقانان، از سهم آب آن ها استفاده می کنیم. این نوع حرامخواری یکی از علل اصلی کم اثر بودن سخنان من و توست در حالی که فلان فرد با این که سوادش از ما کمتر است، امّا مردم می دانند که نان حلال می خورد و در رعایت حقوق شان، مسائل شرعی را مراعات می نماید، به همین جهت او را بیشتر از ما دوست دارند و حرفش را به جان و دل می خرند.

حسرت دیدار آخر!

سوایِ ارادت قلبی و خانوادگی ما به خاندان شاهچراغی و خویشاوندی نسبی از سوی مادر که از دو نسل قبل ریشه در سادات و اجداد آنان داریم، رفاقت و دلبستگی عاطفی من با «شهید سیّد حسن» و الطاف ویژة «آقا» نسبت به بنده و بابا سبب شده بود، که در سال های هجرت به تهران هر وقت دامغان می آمدم جهت عرض ادب و احوالپرسی خدمت آقا می رسیدم یا در جمع یاران قرائت هفتگی قرآن دیده به دیدار «دوست» تبرّک می کردم. از حدود چندین ماه قبل از وفاتش هر زمان که قصد دیدارش را داشتم وقتی می شنیدم حالش چندان مساعد نیست با این تصوّر و احتیاط که: شبیه من بسیارند و ممکن است سبب زحمتش شود، بدین استدلال، وعدة دیدار را به ماه بعدی موکول می کردم و با آن که مرغ دلم برای دیدار آن سیمای محجوب و با صفا پر می زد، به منزلش نمی رفتم و به تماس تلفنی با آقا سیّد سعید و سایرین، قناعت می کردم.

راستش از جهتی دیگر دوست نداشتم که آن بزرگمرد رئوف و دوست داشتنی را در حال نزار و وصع بیمار ببینم. دیدن حالت شیران به وقت پیری و از پا افتادگی چندان تماشائی نیست. در حالی که شاید اشتباه می کردم – که کردم – چون بعدها از رفیقم حسین آقا معلّم شنیدم که در همان حالت هم، دیدار یاران یکدله، روح و روان آقا را به نشاط می آورده است. و من یکسال است در این حسرتم که چرا به حرف دلم گوش نکردم و عنان به دست عقل و استدلال عددبین دادم.

من رگم را نذر نِشتر کرده ام

ماه ها با زخم تو سر کرده ام

درد من یک هفته و یک روز نیست

هیچ فصلی جان من بی سوز نیست

لالة صد داغ در جوش من است

هر شبی یک غم در آغوش من است

   
         
   

نویسنده: استاد علی اکبر کسائیان

   
   

منبع: ویژه نامه "مسیح دل ها" ـ انتشارات کانون جوانان تاریخانه دامغان

   
   

بازگشت

   
     

 

دامغان

 
 

فرهنگ مهدويت

 
 

در محضر ولایت

 
 

تاریخ دامغان

 
 

اسناد تاريخی

 
 

اماکن تاريخی

 
 

اماکن مذهبی

 
 

گویش دامغانی

 
 

شهرها و روستاها

 
 

جاذبه های طبیعی

 
 

سفرنامه های دامغان

 
 

خبرنامه نگاه جوان

 
 

مطبوعات و خبرگزاریها

 
 

دارالایتام امام سجاد

 
 

پیوندها 

 

> تبليغات



سفارش تبليغات:

0232-5253699


> لينکهای مربوط به اين صفحه

 

 
 

copy right © 2008-2012 Tarikhaneh.com all right reserved .all graphics copy right by Tarikhaneh