کانون جوانان تاريخانه مقدم بازديدکنندگان عزيز را گرامی ميدارد

 

دانشی که در جهان است را تنها در جهان میتوان يافت نه در کنج اتاق

   

:: سوگند مرد / مقاله ای از استاد حسین معلم دامغانی / سال نگارش: 1359

   
   

اشاره: در تاریخ 22 بهمن ماه 1359 و به همت دفتر نشر فرهنگ اسلامی حسینیه حضرت ابوالفضل (ع) دامغان، گاهنامه ای انتشار یافت که بر تارک آن، نام زیبای "سقا" می درخشید. نشریه ای که در بخشی از سرمقاله آن آمده بود: «گاهنامه "سقا" را قلمی کردیم نه با ادعای "سقایت" که خود از همه تشنه کام تریم و به عطشانی عظیم مان از همه آگاه تر، قصدمان تمرین سقائی ست.» و این سقا اگر چه همچون شهابی، اولین طلوع آن آخرین غروبش نیز بود ولی در همان حضور یکباره خویش، زیبا ترین معنا بر واژه سقایت را رقم زد و زلال معارف آن، همچنان مشتاقان دانایی را از بارش مدام آگاهی، بهره مند می سازد. در این گاهنامه، بزرگانی قلم زده اند که در زمره "السابقون السابقون" انقلاب هستند و سینه هاشان، گنجینه ای از اسرار و ناگفته های بزرگترین نهضت مردمی معاصر است. در این میان، "سوگند مرد" یکی از مقالاتی بود که گذشت زمان، از طراوت مضامین پر شور و شعور آن نکاست و همچنان، راهنمای پویندگان راه حقیقت و جویندگان مسیر هدایت می باشد و نویسنده توانا و نام آشنای این اثر ماندگار "استاد فرزانه آقای حسین معلّم دامغانی" است:

سوگند مرد!

«والله ان قطعتموا یمینی انی احامی ابداً عن دینی» چه کسی را شهامت شنیدن این نداست، چه کسی را قدرت باور این شهامت است، چه کسی را باور تجسم این قدرت است. به قصه می ماند یا افسانه به اسطوره در هاله ابهام فرو رفته یا بحقیقت عریان آتش است و ابراهیم، فریاد هیاهوی خلق و صلابت استوار گام خلیل خدا... میدان و عرصه مردانگی ها و دلاوری هاست و سینه و پهنه آسمان گسترده ثارا... و ابن ثاره چکاچک بی امان شمشیرهاست و بی دریغ نثار سرها و پیکرها... تابش داغ و سوزنده خورشید است و پرواز پی در پی ارواح مطهربه میعادگاه خدا... و آن میانه اوست که تشنگی را بیگانه است، و آب را نا آشنا اگر چه ذره ذره وجودش طالب آن و ناجوانمردی را بس غریبه است و حیله و نیرنگ افسونکاران بی آزرم را به سختی بیزار که مردان را با نامردی کار نیست و عاشقان خدا را با زبونان دربند شیطان آشنائی نه... اگر دشمن از هرسوست، و پرش تیر و نیزه از هر کران او را چه باک که آنهمه در پیشگاه شهامتش خاشاک است بر سر آب رفته و خویشتن خویش در اندک موج نا پایدار باخته و اگر دشمن صف اندر صف جان او را بگرفتن کمر بسته... چه جای درنگ و تردیدش که این منتهای خواسته است، و حجاب میان او و معشوق چه به که این حجاب برخیزد، این سد گسیخته شود... به تحقیر تشنگی می نشیند، و آب بر آب می ریزد که تشنه کام جمال معشوق را با این بظاهر دوای عطش چه کار... و مرگ را بسخره می ایستد... که وحشت از آن نه سزاوار از هم گسلندگان حجاب میان دل و دلدار است. وخدایا چه شکوهی دارد این سوار و چه صولتی دارد این مرد، این اطلس، این کبش الکتیبه، این عباس... این ابافاضل... این علمدار... و این پناه و پشتیبان سپاه... این برادر... که نه این تسلیم در مقابل مولا و مطیع در مقابل امام این اباصالح که برادری را در آینه امامت میشکند و نسبت را در چهره ولایت از یاد می برد... و چه میداند آنکه این همه را با ذره ذره وجود احساس نکرده باشد... و چه می فهمد آنکه در همه عمر بجز نان ندیده... و بغیر از این چند قطره آب رفع عطش را دوا نیافته، و بجز این تشنگی قلب و روحش در عطشی دیگر نه سوخته... و جز این حدیث سخن دیگر نشنوده. و تو برادر پاسدار شهیدم و تو برادر سرباز شهیدم و تو برادر مومن شهیدم این معنا فهمیده ای و این رایحه دل انگیز بهشت خدا با تمام وجود استشمام کرده ای... و تو مومن در سنگر اینک سوگند او را می فهمی... که نه، در مکرر تاریخ، که در جدال پیوسته حق و باطل بر سر نامومنان فریاد می کنی و بگوش سنگین گریزندگان از مرگ و روآورندگان بدامن چرکین ذلت بانگ می زنی... ای تو از خرمشهر خونین شهر ساخته و بدست خویش جامه بخونین کفن بدل کرده و ولایت را در آینه امامت شناخته. تو می دانی نه من، تو با تمام وجودت لمس می کنی، نه من... تو که مرزت با خدا برداشته شده، تو که بر کرانه ایستاده ای و در آینه زمان ابراهیم را، موسی را، عیسی را و محمد را معاینه می بینی و درخشش خیره کننده چهره زیبای ذبیحان خدا را در شفق طشت، ریگ های طف دیده طشت مشاهده میکنی... تو که امروز رو بر کربلای حسین می میری و رو بر مشهد عباس جان میسپاری، تو او را می شناسی، و بانگش را میشنوی و گامهای لرزاننده اسبش را بر پهنه خاک احساس میکنی... تو میبینی که چسان بجوانمردی بر دشمن رحمت میآورد که اگر نه مرد میدان او، وی را با زبونان کار نه... عباس را اباصالح را که به غیرت زانو می زند تا خواهر پای بر پای او نهد و در حریم الله غیر را راه نباشد... و در مقابل امام به تسلیم می ایستد... تا دشمن را و اهریمن را جرأت جسارت ورود بحرم خدا نباشد... وچه بگویم، من چه گویم یک رگم هشیار نیست .... شرح آن یاری که او را یار نیست؟ خدایا... چگونه میتوان بار سنگین این امانت را بر دوش کشید... و در فردای قیامت به چه حجت میتوان در مقابل تو ایستاد و با تو سخن گفت... و آنگاه که تو آسوده ها و و نمونه های نکوی خویش برکشی و در مقابل خلق بنمایش نهی چگونه میتوان مفری جست؟  و بهانه ای یافت... شرمسار و سرافکنده نشد و داستان آن مرد را تکرار نکرد که ما را دیگر نه حرفی است و نه بهانه و نه اعتذاری، و نه پوزشی که با آنهمه حجت این معنی را مجالی نه... که در هر عصر و هر زمانی و بر اهل آن، و آنکه بصیرتش هست و بینائی و عقلش هست و هشیاری، حجت خویش بعیان نموده ای... گاه نوح را بر قوم فرستاده... و ساخت کشتی نجاتش تعلیم کرده... و گاه از آتش حرم بر ابراهیم ساخته پیام داده که دوستان ما را سرنوشت چنین است. و زمانی موسای ژنده پوش بیابان گرد تکیه زده بر چوبی خشک را کرامت فرموده و بوجودش صلابت فرعونی برده و گاه عیسا را ببالای دار در آغوش کشیده... زمانی محمد را به یتیمی پرورده و در میان شریفان شرافت ناشناس قبیله شرفی خدائی داده و وقتی زاده خانه ات را در درون خانه به میهمانی خوانده و هنگامی آتش عشق را در نینوا بر افروخته و بر همه نسلها چراغ ره نهاده... و اکنون صالحی دیگر مومنی دیگر از آن نسل و از آن سلاله را بهدایت مردمان گمارده و با آزمایشمان درون این معرکه خوانده تا مشخص شود که کدامین صادقیم و کدامین کاذب... وای وای از بوته آزمایش تو... در این میدان ابراهیم را آذر بر جان است و علی را لرزه بر اندام! ... و من و تو پنداریم عزیزا، که افسانه است یا خیال، تصوری کودکانه یا اوهامی در مالیخولیا... که نه... حقیقتی است بی پیرایه و واقعیتی بی تردید... قصه ماندگاریهاست، و تذکار شهامت ها... شناخت ها... شعورها... و نه در دور دست زمان ها، و ورای مرزها و در ناشناخته تاریخ که در لحظه زندگی و درنگ ماندن در زمین و همین امروز فردای ما، که بنوبت در این سراچه راه یافته ایم و در این گذرگه سکنا... با سلاح اندیشه و امانت سنگین عقل، این ممیز انسان از نا انسان و کتاب خدا، قانون لاتغیر هستی، و ناموس بی شبه هر حرکت خرد و کلان در جهان... و عترت او... شارحان کتاب الله... و مفسران آیات الله... و هر حادثه، که رنگ وجود می یابد، خودپرستی در این آزمایشگاه... و قدوم من و تو، در تردید... ترس و جبن... بی خویشتن داری و یا استواری و ثبوت... و اطمینان در صبر و استقامت و توکل بردباری!... جنگش بهانه ایست و صلحش نیز هم،... قهرش بهانه ایست مهرش نیز هم... در تنگی و ضیق معیشتش لطافتی است و در گشایش و وسعت عیشش نیز هم... در مرگش حکایتی است و در زیستنش نیز هم... که بجوع، خوف، کمی و کاستی، برش علائق، گسیختن پیوندها، و وصول به آرزوهافتنه اش متجلی... تا مرد چه راهیم... راهرو کدامین راه... عباس را مانیم با آن همه شوق و اشتیاق صبر و تسلیم و استقامت؟... یا آن بیچاره مفلوک در بند تار عنکبوت فروشده و به هوای مملکت ری، بهشت موعود از کف داده و به آنهم نرسیده؟... شهید را مانیم یکباره از سر هستی برخاسته و تمامی آرزو در مذبح خدا بقربان کشیده و خویشتن خویش بر آن عزیز عرضه نموده؟ یا آن زبون خویش از خویش بزرگتر دیده و عفونت منجلاب زندگی بی پا با عطر مدام گلزار خدا عوض نموده؟... این پیر استوار... بی شکست بی تردید... متصل بخدا را مانیم؟! یا آن سیاستمدار بی سیاست ناشناخته راه را؟       

   
   

 

نظر شما درباره این مطلب

 

 نام و نام خانوادگی

 آدرس  ایمیل

 نظرات شما:

 

 
   

بازگشت

   
     

 

دامغان

 
 

فرهنگ مهدويت

 
 

در محضر ولایت

 
 

تاریخ دامغان

 
 

اسناد تاريخی

 
 

اماکن تاريخی

 
 

اماکن مذهبی

 
 

گویش دامغانی

 
 

شهرها و روستاها

 
 

جاذبه های طبیعی

 
 

سفرنامه های دامغان

 
 

خبرنامه نگاه جوان

 
 

مطبوعات و خبرگزاریها

 
 

دارالایتام امام سجاد

 
 

پیوندها 

 

> تبليغات



سفارش تبليغات:

0232-5253699


> لينکهای مربوط به اين صفحه

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

copy right © 2008-2012 Tarikhaneh.com all right reserved .all graphics copy right by Tarikhaneh