کانون جوانان تاريخانه مقدم بازديدکنندگان عزيز را گرامی ميدارد

 

دانشی که در جهان است را تنها در جهان میتوان يافت نه در کنج اتاق

   

:: نشریه جوانه ـ داستان

   
         
   

   
         
    جایزه    
    مدیر مدرسه جایزه ی آخرین نفر را هم به دستش داد و بچه ها او را تشویق کردند. بعد مدیر با او دست داد و او در حالی که از خوشحالی می خندید به صف کلاس خودشان برگشت. حمید که در صف ایستاده بود ، برگشت و او را تا  موقعی که در جای خود ایستاد با نگاه تعقیب می کرد.    
    حمید در میان سر و صدای بچه ها و داد و بیداد مبصر کلاس ، به فکر فرو رفته بود. خیلی دلش میخواست او هم جایزه ای بگیرد. مگر او چه چیزی از دیگران کم داشت...    
   

از وقتی که به مدرسه می رفت ، تا به حال هیچوقت جایزه نگرفته بود. نه اینکه شاگرد تنبلی باشد ، چون تا آن سال همیشه بدون تجدیدی قبول شده بود. حتی یک بار هم این مسئله را با پدرش در میان گذاشته بود و پدرش گقته بود : پسرم آدم کار را برای خدا می کند نه جایزه. چون اگر کسی برای جایزه گرفتن کار کند ، وقتی یک بار کار خوبی انجام داد ولی به او جایزه ندادند ، ناامید می شود یا سعی می کند که کارش را به رخ این آن بکشد. ولی حمید خود جایزه را نمی خواست. جایزه به چه درد می خورد. فقط می خواست بداند موقع جایزه گرفتن چه احساسی به آدم دست می دهد. احساسی که هنوز برایش ناشناس بود. احساس اینکه کار خوبی کرده است که شایسته ی جایزه گرفتن باشد. البته حمید کار خوب انجام داده بود. ولی چون برای کسی نگفته بود ، نمی دانست که آیا آن کار هم خوب بوده است یا نه ؟ مثلاً نمی دانست آن روز که بچه ها مرد دیوانه ای را ، در راه مدرسه اذیت می کردند و او ناراحت شد ، و از کار بچه ها جلوگیری کرد ، کار خوبی انجام داده بود یا نه ؟ چون آن روز هیچ کدام از بچه ها هم از این کار خوششان نیامده بود.

حمید دیده بود که بچه ها موقع جایزه گرفتن چقدر خوشحال می شوند و گونه های آنها را دیده بود که از شوق سرخ می شود. حتی دیده بود که بعضی از بچه ها از خوشحالی ، در آن هنگام دستپاچه می شوند و پایشان به سیم بلندگو می گرفت و آن را می انداختند. ولی حمید پیش خود فکر می کرد اگر یک روز به من جایزه دادند من کمی تنها کمی لبخند می زنم ، بعد هم هر دفعه جایزه ام را به این و آن نشان نمی دهم که ناراحت شوند. آن روز حمید در میان درس هم ، گاهی به یاد این مسئله می افتاد و درس کلاس را فراموش می کرد. تا زنگ خانه را زدند ، بچه ها با شتاب از کلاس خارج شدند. حمید آخرین نفری بود که کتابهایش را جمع کرد و از کلاس خارج شد. از راهروی مدرسه که می گذشت ، پیرمردی را دید که مشغول کوبیدن میخ به در راهرو بود. حمید داشت از مدرسه خارج می شد که با مدیر برخورد کرد. مدیر به حمید اشاره کرد و گفت : علیزاده ! اگر ممکن است به دفتر برو تا من بیایم... کارت دارم. حمید در دفتر را باز کرد. اجازه گرفت و وارد شد و گوشه دفتر ایستاد. او پیش خودش فکر کرد شاید آقای مدیر می خواهد به من هم جایزه بدهد... ولی من که شاگرد اول نشده ام ... کاری هم که نکرده ام ... تازه جایزه را که سر صف می دهند نه توی دفتر ... نکند کار بدی انجام داده ام و خودم نمی دانم...

مدیر در دفتر را باز کرد و وارد شد. چشمش که به حمید افتاد گفت : علیزاده ! می خواستم ببینم اگر می توانی ، بروی و به نجاری که برای تعمیر در و پنجره های مدرسه آمده ، کمک بکنی ... مدیر بعد از کمی سکوت ادامه داد : زیاد طول نمی کشد. بعد می توانی بروی خانه. حمید گفت : چشم آقا. اجازه گرفت و از دفتر خارج شد. پیرمرد نجار مشغول کار بود. حمید را که دید گفت: سلام پسرم ... آقای مدیر تو را فرستاده؟ حمید گفت: بله، بله.

پیرمرد با لحنی آرام ادامه داد که : خوب ، بیا جلو پسرم. بیا این در را محکم بگیر ، تا من رنده اش کنم. و دوباره مشغول کار شد. خیلی تند و جدی کار می کرد. بعد از چند لحظه باز به حمید نگاه کرد و گفت: کاری نداره. همین امروز تمامش می کنیم. کاری را که یک روزه می توانم تمامش کنم، چرا به دو روز بکشد که اداره پول دو روزه را بدهد. بعد از گفتن این حرف ، مشغول رنده کردن بالای در شد. وقتی تراشه های چوب از زیر رنده به سر و صورتش می ریخت ، چشمهای ریزش را تنگتر می کرد و هر چند وقت یکبار با آستین پیراهن ، چشمانش را می مالید. پیرمرد چهره مهربانی داشت. حمید از او خوشش آمده بود. با دیدن او به یاد پدر خودش افتاد. پیرمرد تخته را که برید به طرف حمید برگشت. گفت: خدا اجرت بده پسرم ، تو را هم زحمت دادم. بقیه کار را خودم می کنم. تو دیگر برو خانه. پدر و مادرت نگران می شوند. حمید کتابهایش را که کنار دیوار گذاشته بود ، برداشت و راه افتاد. در این موقع ، پیرمرد مثل اینکه چیز تازه ای به یادش آمده باشد ، صدا زد که : پسر جان ، بی زحمت بیا کمک کن اینجا را هم درست کنیم. بعد برو. خدا پیرت کند. حمید لبخند زد و برگشت. پیرمرد جعبه میخ را به دستش داد و نشست. میخی را از گوشه لبهایش درآورد و با چکش شروع به کوبیدن میخهای پایین در کرد. حمید پشت سر او ایستاده بود. به مداد کوتاهی که پشت گوش پیرمرد بود نگاه می کرد و با خودش می گفت عجب جامدادی خوبی. پیرمرد برگشت و گفت: چند تا میخ به من بده.

حمید که در یک دست جعبه میخ و با دست دیگر کتابهایش را گرفته بود ، با عجله جعبه میخ را روی کتابها گذاشت و چند تا میخ از آن برداشت و به او داد. پیرمرد دوباره مشغول کار شد. حمید به شیشه های بالای در نگاه می کرد که تا سقف بالا رفته بودند. شیشه های کوچک و بزرگ به شکلهای مختلف ، مستطیل ، لوزی و مربع. ناگهان یکی از شیشه های بالای در را دید، که در حال جدا شدن از چارچوبش بود. با ضربه هایی که پیرمرد وارد می کرد کنده شد و داشت فرود می آمد که ناگهان حمید کتابهایی را که در دست داشت روی سر پیرمرد گذاشت. میخها روی زمین پراکنده شد ، شیشه پایین آمد و محکم به کتابها خرد و روی دست حمید برگشت. پیرمرد که اصلاً نمی دانست چه شده است یکباره نگاه کرد و دید که دست حمید خون می آید. وقتی ماجرا را فهمید با مهربانی حمید را در آغوش گرفت و صبح زود بچه ها در حیاط مدرسه مشغول هیاهو و بازی بودند. حمید وارد شد. دستش را مدیر مدرسه ، باند پیچی کرده بود. باد خنکی موهای حمید را به بازی گرفته بود. حس می کرد که خیلی سبک شده است ، احساس ناشناخته ای را برای اولین بار در دل خود تجربه می کرد. در حالی که لبهایش بسته بود ، دلش می خندید. مثل آن بود که ، این دست باندپیچی شده را به او جایزه داده اند. همین طور که راه می رفت دستش را مثل یک هدیه گرانبها تا مقابل سینه اش بالا گرفته بود. کسی چه می داند ؟ شاید می خواست تا خدا آن را خوب ببیند.  

   
         
   

بازگشت به صفحه فهرست

   
   

بازگشت

   
         

 

دامغان

 
 

اماکن تاريخی

 
 

اماکن مذهبی

 
 

وضعيت جغرافيايی

 
 

جاذبه های توريستی

 
 

آب و هوا

 
 

گويش دامغانی

 
 

بادهای عجيب دامغان

 
 

 منوچهری دامغانی

 
 

آلبوم عکس

 
 

نشريه

 
 

عضويت

 
 

مطبوعات

 
 

فعاليتها

 
 

سرگرمی

 

> تبليغات



سفارش تبليغات:

5247076-0232


> لينکهای مربوط به اين صفحه

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

copy right © 2005-2008 Tarikhaneh.com all right reserved .all graphics copy right by tarikhaneh