|
حلیمه
که خود فرزندی هم سن و سال محمد (ص) داشت
، ساعتی به غروب مانده ، به قبیله خود
رسید. شوهرش حارث بن عبدالعزی هنوز از
صحرا باز نگشته بود. انیسه و شیما ،
دختران حلیمه ، جلوی خیمه بازی می کردند.
حلیمه محمد و عبدالله را که در آغوشش خفته
بودند ، در بستری کنار هم خوابانید و به
تدارک شام پرداخت ، شویش از راه می رسید و
شام می خواست ، دیری نپایید که از هیاهوی
شتران و بع بع گوسفندان دانست که حارث
برگشته است. هنگام خوردن شام ، حلیمه
ماجرای سفر خود به مکه و آوردن محمد را
برای شوهرش نقل کرد و افزود : احساس می
کنم که شیرم از برکت وجود او برکت یافته و
بیشتر شده است. حارث به چهره آرام و ملیح
محمد نگاهی از روی تحسین افکند و گفت :
خدا کند قدمش برای قبیله هم برکت باشد.
در تمام زمستان بارانی
نباریده بود و دشت از سبزه و علف تهی بود.
و این باعث گرسنگی گله شده بود و گوسفندان
تلف می شدند. هنوز گفته حارث تمام نشده
بود که ناگهان غرش گوشخراش رعد ، تیرک
چادر را لرزاند و از پس آن برق دل آسمان
را شکافت و بادی وزید و بارش باران آغاز
شد ، غریو ولوله از جان مردم برمی خاست و
همه خوشحال از بارش باران شادمانی می
کردند.
حلیمه
با شادمانی و یقین گفت : به خدا سوگند ،
این نعمت به برکت آمدن این کودک به قبیله
ماست. و شویش دنبال کلام او را گرفت :
خدای را شکر ، بهار پر برکتی خواهیم داشت.
آنگاه برگشت و کنار محمد زانو زد ، گونه
او را که در خواب ناز فرو رفته بود بوسید
و با حق شناسی گفت : به قبیله سعد بن بکر
، خوش آمدی. |