| |
|
«بيبيشهربانو» مثل همهي پيرزنهاي
ايراني بود كه بيش از 90 سال سن دارند، با
پيراهني بلند و پوشيده، روسري سفيدي كه آن
را زير گلويش كيپ كرده و چادري كه دور
خودش پيچيده بود. دستهاي پير و حنايي
رنگش با كمي لرزش كار ميكردند و در هر
موضوعي، به جز بعضي حرفها كه به همسر
مرحومش مربوط ميشد، خيلي راحت و صميمي
درددل ميكرد. البته در زمانهايي كه ضبط
خبرنگاري ما خاموش بود، دوستانهتر گرم
گفتوگو ميشد و انگار از اين دستگاه
اصلاً خوشش نميآمد. |
|
|
| |
|
شناسنامهاش ميگفت در سال 1294 (شمسي)
متولد شده؛ ولي دست كم پنج تا 10 سال پيش
از اين تاريخ، در روستاي ”بق” جايي بين
دامغان و شاهرود - 10 كيلومتر بعد از
دامغان به طرف شاهرود - بهدنيا آمده بود.
|
|
|
| |
|
«بيبيشهربانو» چندي پيش، پس از آنكه
فرزندانش به درخواست او گرد هم آمدند،
درگذشت. و ما حالا بهياد دستها و
نگاههاي كريم و مهربان او غصه ميخوريم.
|
|
|
| |
|
گفتوگوي خبرنگاران خبرگزاري
دانشجويان ايران (ايسنا) با وي، در منزل
آخرين دخترش انجام شد: |
|
|
| |
|
“حالا به من ميگويد اگر تو اينجا بميري
من ميترسم“، اين جملات را
«بيبيشهربانو» به نقل از دخترش ميگويد
و ادامه ميدهد: ”آخه مردن كه كاري
ندارد.” |
|
|
| |
|
البته مردن واقعاً از نظر او كاري نداشت؛
چون او در سنين جواني در هنگام مرگ
مادرشوهر و پدرشوهرش بالاي سر آنها بوده
است و از آن زمانها براي ما چنين
ميگويد: |
|
|
| |
|
”پدر شوهرم تازه از كربلا آمده
بود، به من گفت كه سه شب بيشتر زنده
نيستم، اين سه شب را كنارم بنشين. شبي كه
ميخواست بميرد آب خواست تا وضو بگيرد.
بعد از آنكه وضو گرفت، گفت: چادر شب پهن
كن. همين كار را كردم و پيرمرد پس از گفتن
لااله الا الله، محمد (ص) رسول الله و علي
(ع) ولي الله، تمام كرد و مرد. شومادرم
(مادرشوهر) هم در زمان مرگ خواست تا او را
به شهر [دامغان] ببريم. چادر شب برايش پهن
كرديم و از من خواست تا هر وقت دستم را
فشار داد، او را بخوابانم. من هم او را رو
به قبله خواباندم و مرد. يك چيزي بايد روي
چشمها ببنديم كه باز نماند و چيزي هم روي
چانه تا دهانش بسته باشد. حالا نميدانم
خودم چطوري ميخواهم بميرم.” |
|
|
| |
|
هر چند اين گزارش با مرگ آغاز
شد؛ ولي «بيبيشهربانو» گفتوگويش را با
شرح مراسم خواستگاري خود شروع كرد: |
|
|
| |
|
”ريشسفيدهاي فاميل يك شب دور
هم جمع ميشدند كه به آن رسم چايخوران
ميگفتند (كه الان به نام شيرينيخوران
برگزار ميشود)، در اين مراسم وقتي دختر
جواب خواستگار را ميداد، چاي پخش
ميكردند. شب حنابندان هم چندين مجمع حنا
و شيريني و لباس را همراه لوطيهايي كه
ساز ميزدند به خانهي عروس ميآوردند.
عروس را با ساز به حمام ميبردند و
ميآوردند. عروسي من سه شبانه روز طول
كشيد كه هر سه روز را با شام و نهار از
مهمانان پذيرايي كرديم. |
|
|
| |
|
رسم بود كه داماد، نار (انار) به دامن
عروس ميزد و با چراغ پيش او ميآمد. در
هنگام ورود عروس به خانه نيز ظرفي از برنج
جلوي پاي او ميگذاشتند كه او با نوك پا
آن را بپاشد كه اگر ميريخت زبانش بر سر
داماد دراز بود و اگر نميريخت زبان داماد
بر سر عروس دراز ميشد.” |
|
|
| |
|
هر سال از شب اول تا يازدهم
محرم، مردم از روستاها و شهرهاي اطراف
براي اجراي تعزيه و عزاداري براي
سيدالشهدا (ع) به روستاي ”بق” ميآيند؛
«بيبيشهربانو» خاطرات خود را از دههي
محرم، ماه رمضان، چهارشنبه سوري و
سيزدهبهدر چنين نقل ميكند: |
|
|
| |
|
”در ماه رمضان، هر شب، اهالي
روستا، خانهي يك نفر هستند و معمولاً در
مسجد افطار ميكنند و روضه و دعا
ميخوانند. در قديم، سحر كه ميشد يكي
بالاي پشت بام ميرفت و چلك (يك نوع سطل)
ميزد تا مردم بيدار شوند. الان كه راديو
آمده ديگر سحرها صداي راديو را پخش
ميكنند. |
|
|
| |
|
چهارشنبه سوري، آتش روشن ميكرديم و يك
«تنگله» (كوزه) پر آب را از بالاي بام به
پايين ميانداختيم و اين نشانهي روشنايي
بود. روز سيزدهم نوروز هم از يك تپه بالا
ميرفتيم و پايين ميآمديم و سيزدهمان در
ميشد. معمولاً در اين روز زيارت هم
ميرفتيم. رسم بود كه دخترها سبزه گره
ميزدند تا زود شوهر كنند.“ |
|
|
| |
|
زنان روستا پا به پاي مردان در
خانه و مزرعه كار ميكنند و
«بيبيشهربانو» بخشي از مسؤوليتهاي خود
و زنان روستايي را چنين شرح ميدهد: |
|
|
| |
|
”مزرعهي پنبه را به
چندين قسمت به نام چاله تقسيم ميكرديم و
هر كس بيشتر پنبه ميچيد مزد بيشتري
ميگرفت. 20 يا 30 من كه ميچيديم 10 شاهي
ميدادند. البته آن زمان يك تخم مرغ، چهار
پول، سه كيلو برنج 30 شاهي و يك بره پنج
تومان بود و با 2 ريال يك كيلو گوشت
ميدادند. كرمداري هم ميكرديم، كرمهاي
ابريشم را روي برگهاي توت ميگذاشتيم
وقتي برگها را ميخوردند پيله ميرفتند.
ابريشم كه درست ميشد پيلهها را در آب
جوش ميريختيم و ابريشم ميكشيديم. بعد،
از نخهاي درست شده پارچه ميبافتيم. يك
دستگاه بزرگ به نام «كارگاه» داشتيم كه
پارچه، چادر شب و همهي لباسهاي خودمان
را با آن ميبافتيم.” |
|
|
| |
|
او دربارهي ابتكار زنان روستا
نيز ميگويد: ”انار را در جايي كه باران
نخورد، خاك ميكرديم و روي آن خاك خشك
ميكشيديم، گلابي را هم لاي پنبه نگه
ميداشتيم، وقتي آن انارها يا گلابيها را
در زمستان درميآورديم، انگار همين الان
از درخت چيدهايم. هر كس زن كدبانويي بود،
عيد، گلابي و انار داشت. حالا همه راحت
هستند و خانوم در خانه مينشيند. ما آن
زمان، روزي 10 يا 20 من آرد را با تنور
ميپختيم. آن زمان، يخچال نبود، براي
همين، گوشت را سر چوب ميكرديم،
ميگذاشتيم تا خشك شود و براي استفاده، شب
نم ميداديم و صبح براي غذا ميپختيم. آب
را هم در كوزه ميريختيم و ته چاه
ميانداختيم، وقتي بيرون ميآورديم خنك
بود.” |
|
|
| |
|
او چهار فرزند بزرگ كرده و به
اصرار ما، بخشي از لالاييهايي را كه هنوز
در ذهن داشت برايمان خواند و يادي از
گذشتهها كرد: |
|
|
| |
|
لالا لالاي دولابي
چرا مادر نميخوابي
مگر دردي به دل داري
بگو
بر من، زبان داري
لالا لالا گل قوزه
كه فردا عيد نوروزه
بخواب مادر رختات نادوزه
بخواب، مادر رختات بدوزه
لالا لالاي فيروزه
بخواب مادر كه ماه يك روز و دو روزه
|
|
|
| |
|
ديگر يادم نيست؛ داغ پسرم، حواسم را برد.
آن سالها كه ازدواج كردم، شوهرم را بردند
سربازي و دو سال او را نديدم. حالا
جوانها ميروند سربازي و هر ماه به خانه
سر ميزنند. آن زمان روسها به ايران آمده
بودند و ريختند آبادي ما و به خرمن مردم
حمله كردند. الان ديگر همه چيز |
|
|
| |
|
راحت شده است. |
|
|
| |
|
آنوقتها از 20 يا 30 من گندم، كاه جدا
ميكرديم، وقتي باد ميآمد، گندمها را
ميانداختيم تا كاه از گندم جدا شود. حالا
راحت است تراكتور زمين را درو و كاه و
گندم را هم جدا ميكند. |
|
|
| |
|
حتی
آب هم نبود، بايد ميرفتيم يخ ميشكستيم و
بعد با گل رختشويي، لباس ميشستيم.
|
|
|
| |
|
مجبور بوديم بچه را به كول
ببنديم و لباس بشوييم و علف بتراشيم. حالا
لباسشويي دارند و شير آب را باز و كار
ميكنند، تازه ميگويند خسته شديم، مرديم،
نرسيديم ناهار درست كنيم. |
|
|
| |
|
بخش ديگري از صحبتهاي
«بيبيشهربانو» به عروسي و لباسهاي آن
زمان اختصاص يافت. |
|
|
| |
|
بيشتر
وقتها ناهار، آش كشك و شام برنج
ميخورديم. براي عروسيها هم كشمشپلو
ميپختيم و به جاي نوشابه از شيرهي انگور
و سركه شربتي به نام سركه - شيره درست
ميكرديم. قديم بشقاب نبود، براي همين يك
مجمع بزرگ ميگذاشتند و چند نفر آدم دور
آن غذا ميخوردند. آش را هم با نعلبكي
ميخوردند. خمير را با كارد، رشته رشته
ميكردند و بعد از خشك شدن با آن آش درست
ميكردند. در قديم پنج سال يك پيراهن را
نگه ميداشتند و براي عيد ميپوشيدند. من
كه دختر دارايي بودم، براي عروسيام لباس
دوختم و همان لباس را هفت عروس ديگر هم
پوشيدند. لباسهاي عروسي معمولاً يك
پيراهن، شليته، شلوار و چادر سفيد بود كه
خودمان با نخهاي ابريشم ميبافتيم و
ميدوختيم. الان براي عقد و عروسي دو دست
لباس جداگانه ميگيرند |
|
|
| |
|
سخن پاياني اين گفتوگو،
شعري بود كه پدرها و مادرهاي هم نسل
«بيبيشهربانو» وقت نماز صبح با صداي
بلند آن را ميخواندند تا بچهها بيدار
شوند و نماز بخوانند: |
|
|
| |
|
صبح صادق، باد شبنم،
غنچه از گل وا كند
پنجهي آل عبا بر سينهام
جا وا كند
هر كه صدق صاف دارد با
علي سودا كند
پنجهي آل عبا بر سينهام
جا وا كند |
|
|
| |
|
شايد با رفتن اين نسل از مادرها و پدرها
ديگر كسي با خواندن شعر، بچهها را براي
نماز صبح بيدار نكند. |
|
|
| |
|
|
|
|
| |
|
|
|
|