کانون جوانان تاريخانه مقدم بازديدکنندگان عزيز را گرامی ميدارد

 

دانشی که در جهان است را تنها در جهان میتوان يافت نه در کنج اتاق

   

:: اينجا روز و شب آسمان مهمان زمين است

   
   

 گنبد و بارگاه امامزاده را که می بيند ناغافل همه غم ها را فراموش می کند و آرزوهای ريز و درشت همچون برق و باد از مقابل چشمانش می گذرد، يادش می آيد آن موقع کودکی خردسال بود، وقتی پا به اين مکان می گذاشت احساسی غريب او را غرق در شادی و نشاط کودکانه می کرد، امامزاده بهترين جای دنيا بود، برای آنکه هر وقت با پدر و مادر به آنجا می رفتند آنها هم مثل کودک خردسالشان اشک می ريختند. به پاکی همان گريه های کودکی و اين شده بود وجه مشترک بين آنها، آخر چرا وقتی پدر پا به اين حريم می گذارد با حالت تضرع و دستهايی که به نشانه احترام بر روی سينه قرار گرفته اند به جايی خيره می شود و سلام می دهد، نزديک تر، صدا صدای مناجات است، صدا صدای خداست، آخر چگونه من که کودکی خردم صدای خدا را می شنوم. آخر اين صدا را هيچ جای ديگر نشنيده ام، تنها اينجاست که بوی عطر ناب با صدای بال فرشتگان به مشام می رسد و گوش نواز است، صدايی بهتر از هر نجوای ديگر، که تنها اين صدا را زمانی می شنيدم که به بارگاه ملکوتی امام رضا(ع) يا حضرت معصومه(س) مشرف می شدم. می خواهم از آن صدا باز هم بيشتر بگويم، هر وقت آن صدا را می شنوم پاهايم سست می شود، قلبم به طپش می افتد، دستهايم به لرزش درمی آيد مثل اين است که در مقابل بزرگترين و کريم ترين آفرينش خدا ايستاده ام، چه ايستادنی پر از رکوع و سجده و چه سجده ای پر از قيام، من صدا را می شنوم. همه انسانها را فرا می خواند از هر دين و آئين که هستند، اهل هر شهر و ديار و او می گويد که دوستتان دارم به اندازه زمين و آسمانها، به اندازه همه آنچه آفريده شده است و شما و فهم شما به شناخت آن راهی ندارد. هر آينه اگر بدانيد شوق من به خود را ديگر تن خاکيتان راه قفس شکستن را می آموزد و پرواز را با پر و بال شکسته می آزمايد، نزديک و نزديک تر می شوم، می گويد برای آنکه تو را بدانجا که مقام تو است، نايل نمايم، ستاره هايی را در آسمان دل و جانتان مستقر ساختم که راه را از بيراهه بشناسيد و در شب های ظلمانی جهل هدايت گر شما به سوی روشنی باشم، اينها فرزندان عزيز من هستند، از اهل بيت من، از پاره تن من و اگر نبود وجود با ارزش اين مهتران، جهان فرصت آفرينش را پيدا نمی کرد و شب های تيرگی جای خود را به روزنه های اميد نمی سپرد، آن صدا از علت خلقت می گفت، از فرزند کعبه و آنچه او از جان خويش برای استقرار حرکت پيامبر و انبياء (ع) بر طبق اخلاص گذارد و در اين راه از خون فرق خويش طلوع خورشيد ولايت را نويد داد، از هزاران سال مظلوميت اهل حق و سختی هايی که اهل ايمان برای حفظ دين خويش بر جان خريدند، از شهادت ها، از کربلا، از اسارت، از قلب های پاره پاره شده از درد هجران، از سال ها غربت و بی کسی، از انتظاری سخت اما شيرين و اينها همه را گفت تا بدانجا که آن صدا، آرام، آرام خاموش شد، آنجا بود که نوری سبز رنگ و زيبا پهنه آسمان را پوشيد و هر نگاه زنده ای را معطوف خود کرد، اين نور از آسمان نبود، از روی زمين بود و انعکاس همان نجوا که از امامزاده می آمد، آری نور امامزاده جعفر(ع) بود که بر تارک آسمان جلوه نمايی می کرد، کم کم می فهميدم که آن صدا چه بود و چه می گفت، آری آن صدا از امامزاده می آمد مثل اين بود که آن شب آسمان مهمان زمين است و زمزمه های عاشقانه ای که من می شنيدم شراب طهوری بود که به صاحبان دل های پاک آسمانی می دادند، خدا قسمت همه ما کند.

   
         
   

   
         
   

بازگشت

   
         

 

دامغان

 
 

اماکن تاريخی

 
 

اماکن مذهبی

 
 

وضعيت جغرافيايی

 
 

جاذبه های توريستی

 
 

آب و هوا

 
 

گويش دامغانی

 
 

بادهای عجيب دامغان

 
 

 منوچهری دامغانی

 
 

آلبوم عکس

 
 

نشريه

 
 

عضويت

 
 

مطبوعات

 
 

فعاليتها

 
 

سرگرمی

 

> تبليغات



سفارش تبليغات:

5247076-0232


> لينکهای مربوط به اين صفحه

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

copy right © 2000-2003 Tarikhaneh.com all right reserved .all graphics copy right by Iman Rafiei