| |
|
::
داستان
حضور معنوی مردی ار رجال غیب در شهر
دامغان |
|
|
|
|
مرحوم آیة
الله رازی در کتاب گرانقدر کرامات صالحین
چنین می نویسد: رمضان سال 1369 قمری
نگارنده (خود مرحوم ) از شاهرود وارد
دامغان شدم و به دعوت آیة الله سید میرزا
آقا ترابی قدس سره مقرر گردید که پس از
نماز ایشان در مسجد جامع منبر بروم و ...
آن مرحوم سیمایی نورانی داشت و توجه
بسیاری به آیات و روایات و منبر می فرمود
و گاه بیگاه می گفت : فلانی ! این کتاب
های فلسفه و معقول و دروس ظاهری چنگی به
دل ما نمی زند.
بازگو از نجد و ز یاران نجد تا بیاری
سالکان برشور و وجد
و گاهی متمثل به شعر شیخنا البهائی رحمة
الله شده می گفت:
علم رسمی سر به سر قیل است و قال
نه از او کیفیتی حاصل نه حال
نیست علمی غیر علم عاشقی
مابقی تلبیس ابلیس شقی
به هر حال در آنجا داستانی برای ما پیش
آمد که شنیدنی است. این شما و این هم آن
داستان شنیدنی ما در شهر دامغان:
یادم نمی رود که روز هفدهم ماه رمضان بود
و سخن در معنویات دور می زد که ناگاه صدای
تلاوت دلنواز و دلنشین قرآن به گوش رسید
که در آنجا بی سابقه بود. به مرحوم آیة
الله ترابی و میزبانم آقای شهابی که از
فرهنگیان متدین و با معنویت بود گفتم:
صدای تلاوت را می شنوید؟
گفتند:آری
پرسیدم: اهل دامغان است؟
گفتند: ما چنین قاری و چنین صدایی در این
شهر نداریم
گفتیم: برویم ببینیم کیست؟
همگی به سوی صدا رفتیم دیدیم در راهرو
مسجد جوان نابینایی ، بسیار مودب و باوقار
روی زمین نشسته و از سوره های بزرگ قرآن
شروع نموده و با آداب کامل تلاوت می کند و
مردم نیز به گمان اینکه فقیر است به او
پول می دهند اما او نمی پذیرد.
کمی گوش جان به آیات سپردیم تاساکت شد
جلوتر رفتیم سلام گفتیم و او جواب ما را
داد. پرسیدیم : نام شما چیست؟
گفت: غلامعی گفتم: از کجا هستی؟ گفت : از
مراغه گفتم: کجا می روی؟ گفت : مشهد مقدس
گفتم: چرا دامغان پیاده شدی؟ گفت: سوار
نبودم تا پیاده باشم
پرسیدم : شما که نابینایی چه کسی شما را
هدایت می کند؟
گفت: الذی خلقنی فهو یهدین . ( سوره شعرا
آیه78 ) یعنی همان کسی که مرا آفریده و
پیوسته راهنماییم می کند.
دریافتم که فرد عادی نیست.
پرسیدم : اینک به چه چیزی احتیاج داری؟
گفت: هیچ چیز فقط می خواهم برای افطار
قدری نان تهیه کنم
گفتم: مگر روزه هستی؟ گفت: آری
پرسیدم: مگر مسافر نیستی؟ گفت: همیشه
مسافر و خانه به دوشم
از این سخن او احتمال دادم از رجال الغیب
باشد که به صورتهای گوناگون در سراسر گیتی
سیر و سفر نموده و از گمشدگان دستگیری
نموده و راه گم کردگان را راهنمایی می
نمایند.
با مشورت با میزبان با اصرار و سوگند به
حضرت رضا علیه السلام او را به منزل بردیم
و چند روزی نزد ما بود. من بسیار مراقب
اعمال و رفتار او بودم او با کسی سخن نمی
گفت و همواره یا تلاوت قرآن می کرد و یا
ذکر خدا برلب داشت. او را به زحمت به سخن
می آوردم و او تنها به جواب ضروری قناعت
می نمود.
پرسیدم: از کجا آمده ای؟ گفت: آذربایجان
پرسیدم: تمام راه را پیاده؟ گفت : آری من
همیشه پیاده سفر می کنم گفتم: در این
کوهها و گردنه ها و راههای پرپیچ و خم و
خطرناک چطور ؟ آیا برایت پیش آمدی نشده
است؟
گفت: چرا فقط یکبار به چاه افتادم پرسیدم:
کی تو را از چاه در آورد؟ گفت: همو که به
چاه افکند .
او بسیار کتوم و رازدار و کم سخن بود و
هرگز زیاد حرف نمی زد. شب احیا رسید مرا
دعوت کردند تا در مسجد جامع مراسم احیا و
قرآن به سر گرفتن را به جا آورم از او
پرسیدم: آیا مسجد می آیی؟ گفت: نه من به
صحرا می روم و آنجا شب زنده داری می کنم
پرسیدم: چرا مسجد نمی آیی؟ گفت: مردم
سودجو و ماده پرست نمی گذارند انسان حالی
پیدا کند چرا اغراض دنیوی را به مسجد آن
هم در شب عزیز قدر می آورند.
گفتم : پس من چه کنم از من دعوت کرده اند
که به مسجد بروم؟ گفت: شما باید بروی مجلس
هم خوب می شود اما عناصر سودجو و دنیا
پرست در آخر منبر نمی گذارند نتیجه ای
گرفته شود و مجلس را به هم می زنند.
به هر حال از او خواهش کردم آن شب را به
مسجد بیاید تا شب بیست و یکم رمضان به
صحرا برویم که پذیرفت . مسجد مملو از
جمعیت بود و نگارنده منبر رفتم و شور و
حال عجیبی شد اما به هنگامه دعا عنصر
شیطان صفتی برخاست و مجلس را به هم زد و
من از پیشگویی غلامعلی غرق در بهت و حیرت
شدم.
شب بیست و یکم ماه رمضان به اتفاق او و
میزبان به صحرا رفتیم به نقطه ای نزدیک
مسجد جامع دامغان و کنار قبری که منسوب به
بکیربن اعین برادر جناب زراره است. به
غلامعلی گفتم: امشب نوبت شماست که ما را
بهره ور سازی.
او مشغول دعا و مناجات شد. غوغا کرد ما را
منقلب ساخت. یک وقت متوجه شدم دیدم آقای
شهابی بی هوش به زمین افتاده و خودم نیز
چنان شده بودم که کمتر چنین حالتی در خود
دیده بودم.
آن شب با مناجات به پایان رسید و ما بدون
سحری روزه گرفتیم . شب بیست و سوم نیز
همینگونه و تا پایان رمضان او را نگاه
داشتیم.
ماه به سر آمد غلامعلی برخاست و بسان
زندانی که در زندان ما باشد گفت: دیگر عهد
ما با شما تمام شد.
خداحافظی کرد . آقای شهابی او را برد تا
به اتوبوس مشهد سوار کند اما طولی نکشید
که برگشت اما غرق در حیرت و بهت می گفت:
آقا سیزده شبانه روز با او بودیم دریغا که
ندانستیم او از رجال الغیب و ابدال است.
گفتم : چطور؟
گفت: با او تا خیابان رفتیم ماشین رسید
دست بلند کردم ماشین چند قدم از ما گذشت و
ایستاد . من نزدیک ماشین رفتم که سفارش او
را بکنم دیدم غلامعلی غائب شد هر چه گشتم
او را نیافتم والله نمی دانم به آسمان رفت
یا زمین والله العالم.
مرحوم آیة الله العظمی آقای سید یونس
اردبیلی که از مراجع تقلید بود این جریان
را شنیده مرا خواست و پرس و جو کرد
برایشان توضیح دادم شگفت زده شد و اشتیاق
دیدار او را داشت و در مجالس خود مکرر این
داستان را نقل می کرد. |
|
|
|
|
|
|
|
| |
|
منبع: وب
سایت
www.yoosofezahra.com |
|
|
| |
|
|
|
|
| |
|
بازگشت |
|
|
|
|
|
سفارش تبليغات: |
|
5249400-0232 |
|
|
> لينکهای مربوط به
اين صفحه |
|
|